مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

آدمهای زیادی را میتوان یافت که احساس میکنند محدودیت‌های مادی دست و پای آن‌ها را بسته، و اگر توان مالی بالاتری می‌داشتند، میتوانستند زندگی پرنشاط‌تری را اداره کنند. شواهد زیادی میتوان ارائه کرد که خلاف چنین چیزی را نشان دهند. خوشبختی بدون آزاداندیشی و درک مستقل اصلاً قابلیت دوام ندارد.

وقتی شما پول قابل توجهی در جیب خود دارید، حتماً افرادی زرنگ‌تر،‌ باهوش‌تر، طماع‌تر، و بیرحم‌تر از شما پیدا خواهند شد که برای درآوردن آن پول از جیب‌تان برنامه‌ریزی کنند. روش کار آن‌ها هم چندان پیچیده نیست. آن‌ها باید به نحوی در شما حس نیاز به چیزی، و یا محرومیت از چیزی، را ایجاد کرده، تا بدین واسطه شما را مجبور کنند که دارائی خود را خرج برطرف کردن آن نیاز یا محرومیت کنید. بشر با دشمن خارجی و فرازمینی روبرو نیست، بلکه هرچه رخ میدهد کارهایی است که خود ما با هم‌دیگر میکنیم.

اکثر کارهایی که در جوامع بشری به صورت صنعت درآمده، حاصل برنامه‌ریزی همین افرادی است که قصد دارند پول را از جیب مردم درآورده و به جیب خود بریزند.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

فیلم زیر را که یکی از دوستان محترم فرستادند، درباره مشکلات دانش‌آموزان سیستانی و نداشتن شناس‌نامه و کارت ملی است. با دیدن این فیلم یاد قصه‌ای از ملا نصرالدین افتادم که چنین است:

ملانصرالدين پيش طبيب رفت و گفت: ريشم درد مي کند.
طبيب پرسيد: چه خورده اي؟ ملا گفت: نان و يخ.
طبيب گفت: کاری نمیتوانم بکنم، چون نه دردت به درد آدمي مي ماند، و نه غذایت.

در بی‌توجهی مسئولین محلی،‌ در عدم رسیدگی به وضعیت این کودکان حرفی نیست. اما کار کسی که این فیلم را تهیه کرده، و همچنین آموزگار مدرسه، به مراتب غلطتر است.

برای مقایسه وضعیت جوامع این مطلب را عرض میکنم:
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود

درباره Synesthesia یا سینستزی

مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

درک و تحلیل هر یک از حواس پنجگانه به بخش خاصی از مغز آدم سپرده شده است، و در اکثر آدمها این بخشها مستقل از هم عمل میکنند. اما در درصد کمی از افراد، ارتباطهایی بین این بخشهای مغز برقرار شده، که معمولاً در مغز دیگر آدمها چنین ارتباطی برقرار نیست. این حالت را با نام عام Synesthesia می‌شناسند، و آن را نمیشود یک بیماری یا اختلال مغزی نامید.[1] این حالت یک توان خارق‌العاده و یا قدرت درک برتر از پدیده‌های محیط هم نیست. بلکه تفاوت نحوه درک بعضی از آدمها از حواس پنجگانه خود را نشان میدهد، که فقط به خود آنها اختصاص دارد.

به عنوان نمونه بعضی از این افراد زمانی که یک کلمه یا حرف و یا عدد را میشنوند، یک رنگ خاص در ذهن آن‌ها تداعی میشود. اینکه افراد دارای این حالت هر کلمه را به چه رنگی می‌بینند، مختص خود آن‌ها است، و دیگران ممکن است کلمات را به رنگهای دیگر ببینند. این حالت را Grapheme-color synesthesia می‌نامند. لینک [3] نمونه‌ای است که یک نفر دارای این حالت درست کرده، و کلمات را به رنگی که می‌بیند نشان میدهد.

حالت سینستزی انواع و اقسام فراوانی دارد، و شدت و ضعف آن در افراد مختلف متفاوت است. اما یکی از انواع آن،‌ که بیشتر از انواع دیگر باعث مزاحمت فرد میشود، این است که تحریک حس شنوایی و یا بینایی باعث تحریک چشایی و بویایی شوند. افرادی که دچار این حالت هستند ممکن است با دیدن یک عدد و یا شنیدن یک صدا، حس چشیدن خاصی در آن‌ها تداعی شود، و یا بوی خاصی به مشام آن‌ها برسد. یعنی ممکن است با شنیدن یک صدا احساس تلخی و یا بوی مشمئزکننده داشته باشند. این حالت را Lexical-gustatory synesthesia می‌نامند.[2]
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

امروز جیم استون در سایت خود لینک اسنادی را آورده [1]، که گردش کار یکی از شبکه‌های تولید و توزیع Adrenochrome در آمریکا را نشان میدهند.[2] ایشان درباره شواهد واقعی بودن این مدارک نیز بحث کرده است.

فایل pdf لینک [1] ۳۰ صفحه و حدود ۴۴ مگابایت است، و دانلود کردن آن را توصیه نمیکنم؛ چون احتمال ویروسی بودن آن هست. فقط اگر اهل کامپیوتر و اهل تحقیق هستید، با مسئولیت خود سراغ آن بروید.

در اینجا فقط ۲ صفحه از این فایل را به عنوان نمونه می‌آورم. صفحات ۱ تا ۱۲ نام کودکان ۳ تا ۱۲ ساله‌ای را لیست کرده، که در این مراکز برای استحصال آدرنوکروم نگهداری میشوند. از آن جهت که به صرفه نیست که کودکان را پس از هر استحصال بکشند، آن‌ها را برای دوره‌ای نگه میدارند، و هر روز مراحل شکنجه و استحصال آدرنوکروم را روی آن‌ها انجام میدهند.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

دیروز با یکی از دوستان قدیم در ایران صحبت کردم. ایشان از زمره کسانی بود که به علم، به عنوان چیزی که باید دانست و به کار گرفت، نگاه میکرد. لذا علیرغم مطالعات گسترده، دنبال اخذ مدرک دانشگاهی نرفته بود. اما اخیراً چنان عرصه را در ایران بر خود تنگ می‌دید که تصمیم گرفته بود که یک مدرک دانشگاهی فنی، حداقل برای پر کردن چشم مردم، بگیرد.

نمیدانم مردم ایران چقدر با این موضوع آشنا هستند که پیدا کردن کشور دیگری، که از نظر افراط در مدرک‌گرایی توان هماوردی با ایران را داشته باشد، آسان نیست. شخصاً چنین پدیده‌ای را در هیچ کشور دیگری، تا این حد افراطی، سراغ ندارم. تا بحال نشنیده‌ام که در آمریکای شمالی مثلاً هنگام رجوع به پزشک و دندان‌پزشک، از کسی درباره مدرک تحصیلی او سؤال کنند.

مدرک تحصیلی قاعدتاً باید فقط به درد رزومه و استخدام بخورد. اما همین کاربرد مدرک تحصیلی نیز در بسیاری از کشورها روز به روز کمتر میشود. لینک [1] ۱۴ شرکت بزرگ را لیست کرده، که شرط داشتن مدرک تحصیلی را از استخدام برداشته‌اند. برای این شرکتها سواد واقعی و بلد بودن کار مهم است؛ و آن‌ها برای ارزیابی این موضوع به نظر و تاییدیه دیگران احتیاج ندارند، و با امتحان‌های ورودی خود میتوانند افراد لایق را انتخاب کنند.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

دیروز خبر «الزامی شدن درج کدملی روی مرسولات پستی» را خواندم. چنین اخباری نگران کننده هستند، و بر این باورم که جامعه ایرانی باید بیشتر مراقب سیر تحولات باشند.

بطور کلی چنین قوانینی یا برای افزایش امنیت در جامعه است، و یا برای امنیتی کردن آن. امنیتی کردن جامعه یعنی القای این حس در مردم که باور کنند بطور دائم تحت کنترل هستند، و هر حرکتی بکنند توسط حکومت رصد میشود.

در ضرورت حفظ امنیت جامعه حرفی نیست. بسیاری از کشورهای دیگر نیز امنیت را، بدون القای ترس در مردم، تأمین میکنند. از این جهت کانادا نمونه خوبی است؛ چون هیچ تراکنش مالی، و یا رفت و آمد، و یا ارسال بسته پستی، و هر حرکت دیگری، نیست که رصد نشود. اما سازمان‌های اطلاعاتی این کشور به نحوی این کار را انجام میدهند که مردم احساس آزادی داشته باشند. احساس آزادی برای بالندگی جامعه ضروری است.

کشورهای دیگری نیز هستند که اولویت آن‌ها تأمین امنیت نیست؛ بلکه فقط القای ترس در مردم است. هدف آن‌ها این است که جوی امنیتی در جامعه درست کنند تا مردم احساس کنند که «برادر بزرگ» مراقب همه حرکات آن‌ها هست. مثلاً برنامه سیستم اعتبار اجتماعی چین، Social Credit System، قبل از اینکه کاربرد امنیتی داشته باشد، یک عملیات روانی برای تحت کنترل نگه داشتن جامعه است.

درج کدملی روی مرسولات نیز نمیتواند به تأمین امنیت کمکی کند. چون براحتی قابل تقلب است. احتمالاً تنها خاصیت آن این است که مردم حس کنند که تحت نظر هستند.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

فردریش یکی از شاهان معروف و مقتدر پروسیه، اتریش کنونی، بود که از ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ میلادی بر این کشور حکمرانی کرد. در دوران او قحطی رخ داد، و بزرگان کشور به دنبال راه چاره‌ای برای جلوگیری از گرسنگی مردم بودند.

در همان دوران جهانگردان اسپانیایی برای اولین بار سیب‌زمینی را از آمریکای جنوبی آورده بودند. مشاوران شاه نیز کاشت این گیاه را، به عنوان راهی برای مبارزه با قحطی توصیه کردند.

اما هرچه فردریش و کارگزاران او تلاش کردند کشاورزان به کاشت این گیاه جدید رغبت نشان نمیدادند. آن‌ها سیب‌زمینی را بو میکردند و میچشیدند، و یا جلوی سگهای خود میگذاشتند. بعد میگفتند چیزی که نه بو دارد و نه مزه، و سگ هم به آن رغبت نشان نمیدهد، خوراک آدم نیست.

در کتاب «روانشناسی متقاعد کردن»، پروفسور Cialdini، درباره تکنیکی که فردریش برای قبولاندن سیب‌زمینی به مردم بکار گرفت، توضیح داده است:[2]
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

برزیل سرزمین آرزوها نیست، و زندگی در این کشور با چالش‌ها و سختی‌های زیادی همراه است. سیستم حکومتی این کشور هم هیچ‌وقت سیستم کارآمد و سالمی نبوده است. اگر مردم از وضعیت زندان‌های این کشور، و ظلم‌های فجیعی که در این زندانها رخ میدهد، اطلاع داشته باشند هیچ‌وقت هوس زندگی در این کشور را نمیکنند.

حدود ۲۰ ماه پیش در کانال تلگرام درباره دستگیری John Of God مطلبی را نوشته بودم؛ که وضعیت فاجعه‌بار جامعه برزیل، تا قبل از روی کار آمدن دولت بولسونارو را نشان میداد.[3]

مدیریت دولت بر منابع طبیعی نیز اصلاً قابل قبول نیست. مثلاً در حال حاضر حدود ۶۳ هزار آتش‌سوزی فعال در جنگل‌های آمازون برزیل رخ داده، که اراده لازم برای کنترل آن‌ها وجود ندارد.[2]

اما با همه فساد و ناکارآیی این سیستم، دولت ملی‌گرای این کشور عزم خود را بر کم کردن فاصله طبقاتی جزم کرده است. نتیجه این برنامه این شده که فقط در یک سال میزان فاصله طبقاتی و فقر به شدت کاهش پیدا کرده است.[1]
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

بعضی از دوستان محترم از عرضه کم اطلاعات ناب در این کانال گله کرده، و اشتیاق فراوانی به چنین مطالبی نشان میدهند. اما تجربه‌ام در این چند ساله این است که جامعه ایرانی به تبلیغات بیشتر نیاز دارد تا اطلاعات. برای اکثر افراد مهم این است که بدانند با این اطلاعات چه کاری می‌شود کرد؟، و تحلیل اطلاعات خام برایشان کار ساده‌ای نیست.

در همه جای دنیا، عده‌ای مترصد این هستند که به اطلاعات جدیدی دست پیدا کرده، تا آن را دستمایه ساخت دین و آئین جدید، و معرکه‌گیری و مریدپروری کنند. اما این موضوع در ایران خیلی پررنگ‌تر است. اگر رد پای اکثر عقاید انحرافی، مانند صوفیگری و بهایی‌گری و افکار شبه‌عرفانی و غیره را دنبال کنیم،‌ در نهایت به ایران میرسیم.

اگر اطلاعات جدید به درد معرکه‌گیری و ساخت نحله‌ فکری نخورد،‌ عملا کسی به آن توجه نمیکند و دور ریخته میشود. در همین کانال مطالب بسیاری را میتوان یافت که،‌ واقعاً قابل راستی‌آزمایی هستند، اما چنان سریع فراموش شده‌اند که گفتنش با نگفتنش فرقی نداشت.

به عنوان نمونه علم نجوم، Astrology، در غرب یک علم سکولار است؛ و هر قضیه‌ای در این علم، مانند همه علوم دیگر، باید موضوع و محمول و رابطه داشته باشد. اهل این علوم در غرب هم زیاد هستند،‌ و در کار خود بسیار خبره. کسی هم که به یک پزشک و یا منجم رجوع میکند،‌ از او درباره دین و عقایدش سؤال نمیکند.

اما وقتی همان مطالب غربیها دست عده‌ای در ایران میرسد، مفاهیم یک علم سکولار را با مفاهیم دینی و شبه‌دینی قاطی میکنند و از آن ملقمه‌ای میسازند، تا با‌ آن معرکه‌گیری کنند. نمونه آن هم کانال «پایان دوران» است، که برای گند زدن به مفاهیم دینی، آن‌ها را با برج‌های نجومی تطبیق داده، و تفسیرهایی از آن‌ها ارائه میکند که در قوطی هیچ عطاری در عالم پیدا نخواهد شد.

جملات زیر نمونه‌ای از ترکیب مفاهیم دینی با آسترولوژی، در این کانال است:
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

فیلم زیر را یکی از دوستان محترم فرستادند، که عنوان «خیریه مردمی آرزوها، حامی کودکان محروم» را داشت.

از چه زمانی القای حس محرومیت، حسادت و عقده، و کاشتن آرزوهای دراز و پوچ در دل کودکان، کار خیریه محسوب میشود؟

طبعا راه‌های زیادی برای ارتقاء سطح زندگی و استفاده بهتر از مواهب خداداده وجود دارند. آموزش این راهها به کودکان محروم هم کار خوبی است. اما آنچه در فیلم زیر شاهد هستیم فقط القای حس بدبختی و محرومیت است. آیا هر کدام از ما برای اینکه هنرپیشه نشدیم و درآمدهای آنچنانی نداریم باید احساس بدبختی کنیم؟

ما برای خوشبختی هیچ احتیاجی به داشتن آرزوهای بزرگ،‌ و به اصطلاح طول اَمَل، نداریم. خوشبختی یک احساس درونی است، که از ذات و روح سالم فرد خبر میدهد. نمیدانم چطور این مطلب در ذهن اولیاء این مؤسسه به اصطلاح خیریه جا افتاده که کاشتن آرزوهای بزرگ در دل کودکان، موجب خوشبختی آن‌ها میشود؟
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود