مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

چند وقت پیش از دوستی که از هر چه رنگ و بوی مذهب داشت، گریزان بود می پرسیدم که چرا چنین با مذهب بیگانه است. او در جواب گفت که آن قدر رهبران مذهبی جامعه فساد کرده اند که آدم از مذهب بیزار میشود. در اینکه چنین استدلالی قابل قبول نیست، فکر نمیکنم هیچ کس حتی خود او شک داشته باشد. زیرا به فرض که مقدمه او درست باشد و رهبران مذهبی اهل فساد باشند، چه دلیل دارد که آدم نتیجه گیری کند که مذهب و اخلاق ایراد دارد. مگر وقتی که مثلا یک پلیس به قوانین راهنمایی بی اعتنایی کند، میشود نتیجه گرفت که قوانین راهنمایی و رانندگی را باید از بین برد و از جامعه حذف کرد؟

البته دلیل اصلی این برخورد را مطلبی دیگر میدانم

و آن هم این است که وجدان انسان که وظیفه داوری خوبی و بدی اعمال آدم را به عهده دارد، معمولا کار خود را درست انجام میدهد و نفس انسان که به بد بودن بسیاری از اعمال خود آگاه است، به دنبال توجیه کارهای زشت آدم است و دم دست ترین توجیه این است که آدم فرد دیگری را پیدا کند که او هم همان کار غلط را انجام دهد و انجام آن کار زشت توسط دیگران و علی الخصوص رهبران جامعه و افراد مشهورتر را بهانه مشروع نشان دادن کار خود قرار دهد تا وجدان خود را ساکت کند. همین مطلب باعث میشود غیر قابل باورترین شایعات و حدس و گمانها درباره رهبران جامعه با جدیت شنیده و بازگو شود و بدون کمترین تحقیق، همچون حقیقت مسلم با آن برخورد شود. بارها در این مطلب تامل کرده ام که وقتی در یک جمع قرار گرفته ام، کسانی که خود بیشتر از دیگران آمادگی انجام تخلفات مالی و اقتصادی دارند، زودتر از دیگران صحبت فساد اقتصادی و مالی رهبران جامعه را پیش میکشند.

واقعیت مسلم این است که رهبران یک جامعه به علت تعامل با افراد جامعه از آنها تاثیر پذیرفته و کم و بیش مجبور میشوند تا خود را تا حدودی با آنها تطبیق دهند. بنابراین تنها جامعه ای میتواند رهبرانی از هر نظر بی نقص و کامل داشته باشد و آنها را حفظ کند که افراد چنین جامعه ای از رشد عقلی و علمی بالایی برخوردار باشند و قاطبه جامعه به دنبال فساد نباشد.

آیا واقعا جامعه ایران بر بقیه ملت های دنیا امتیازی دارد؟

سازمان شفافیت بین المللی رتبه ایران از نظر فساد اداری را 120 حساب کرده است و چند سال پیش این رتبه حدود 80 بود. البته از ارگان های وابسته به سازمان ملل متحد توقعی نیست که در مورد ایران بیطرفانه نظر بدهند. اما مگر چقدر میشود این رتبه ها را جابجا کرد؟ حداقل نتیجه ای که میشود گرفت این است که ایران در بین 10 رتبه اول جا ندارد. قسمت عمده این وضع هم به این خاطر است که اولین فرض مراجعین به ادارات دولتی این است که بدون رشوه کارشان پیش نخواهد رفت و بنابراین بدون تامل پیشنهاد رشوه میدهند. در حالی که مردم بطور طبیعی باید حساسیت شدیدی به این قضیه نشان میدادند و کسی را تشویق به رشوه دادن و گرفتن نمی کردند.

ایران از نظر آمار جرم و جنایت و طلاق هم جزو بهترین ملت های دنیا نیست. چند سال پیش آمار تعداد پرونده های مفتوح در دادگستری حدود 7 تا 8 میلیون بود و فکر نمی کنم تعداد این پرونده ها کم شده باشد. این یعنی حدود 15 میلیون نفر یا شاکی هستند و یا از آنها شکایت شده است. اگر متوسط خانواده را هم 3 نفر فرض کنیم، این به این معنی است که حدود 45 میلیون نفر از جمعیت ایران درگیر پرونده های قضایی هستند و اکثر دعواها مواردی است که انداختن تقصیر آنها به گردن رهبران جامعه کار راحتی نیست و در درجه اول مردم باید خود را سرزنش کنند.

قصد ندارم سیاه نمایی کنم، اما اگر فرض کنیم ایرانی ها از هر جهت در بین دویست ملت دیگر دنیا رتبه ای متوسط داشته باشند، تنها انتظار معقول این است که رهبران آنها هم در حد متوسط رهبران جهان باشند. اگر هم فردی در سطوح بالای رهبری و مدیریت جامعه از استانداردهای بالایی برخوردار باشد و سلامت نفس و دانش بیش از معمول داشته باشد، احتمال اینکه نفر بعدی که جایگزین او خواهد شد، دارای همین مشخصات باشد، ضعیف بوده و چنین انتظاری بیهوده است.

هرچند به تدریج اخبار مربوط به فساد در رهبران و مدیران جامعه در حال افزایش است و حتی اخبار و یا شایعاتی مثل شراب نوشیدن اعضای کابینه که چند سال پیش قابل تصور هم نبود، الان بدون عکس العمل قابل توجه گفته و شنیده میشود، هنوز میشود ادعا کرد که مدیران و رهبران ایران در مقایسه با بقیه رهبران دنیا از وضعیت بسیار بهتری برخوردار هستند و این مطلب حتی درباره روسای جمهور سابق و حتی پادشاهان برکنار شده ایران نیز صادق است.

چند کلیپ ویدیویی از دیگر رهبران جهان را در یک فایل فشرده جمع آوری کرده ام که میتوانید آنرا دانلود کنید. نشان دادن آنها نه به این دلیل است که بخواهم فساد و بی کفایتی کسی را توجیه کنم، بلکه قصدم این است که با نشان دادن وضعیت جاری رهبران دیگر کشورها، این نکته را یادآور شوم که با توجه به رتبه ملت ایران از جهات گوناگون در مقایسه با دیگر ملل جهان، در طولانی مدت چه سطح انتظاری از رهبران جامعه، واقع بینانه خواهد بود.

یکی از ویدیو کلیپ ها نخست وزیر کانادا را نشان میدهد که متن سخنرانی خود در مجلس نمایندگان را از روی سخنرانی نخست وزیر استرالیا عینا کپی کرده بود. رهبران غربی معمولا توان نوشتن متن سخنرانی های خود را ندارند و افرادی دیگر این کار را برای آنها انجام میدهند و از ابراز چنین مطلبی ابایی ندارند. اما تقلب در این حد، با هیچ استانداردی قابل قبول نیست و نشانه بیمایگی و بیسوادی فرد است.

ویدیو کلیپ دیگر درباره نایب السلطنه قبلی کانادا است که پس از اینکه روزنامه ای به تمسخر، لباس او در یک مهمانی رسمی را به حوله حمام تشبیه کرده بود، در مهمانی رسمی بعدی واقعا با حوله حمام شرکت کرده بود، تا به همه ثابت کند که هر غلطی که دلش بخواهد میتواند بکند.

البته مشکلات اخلاقی جدی در رهبران کانادا بسیار بیشتر از این است و بعضی وقتها اخبار آن به روزنامه ها درز میکند. مثلا چند سال پیش یکی از وزرای کابینه به نام Maxime Bernier که مجرد است، اسناد محرمانه دولتی را در خانه فسادی جا گذاشته بود که آن خانه محل رفت و آمد سران مافیای مواد مخدر و جرایم سازمان یافته به نام Hells Angels بود. این اشتباه باعث شد که مجبور به استعفا شود، البته بعدا به عنوان وزیر وزارت خانه دیگری مجددا به کابینه راه یافت.

پنج ویدیو کلیپ هم مربوط به رئیس جمهور آمریکا، اوباما است که برای سخنرانی و یا پاسخ به سوالات مردم، از دستگاهی به نام Tele-Prompter استفاده میکند. وقتی مردم در یک گرد هم آیی از او سوالی بپرسند، مشاوری که توان پاسخ گویی به سوال را دارد، جواب را برایش تایپ میکند و او در حین اینکه به طرف مردم نگاه میکند، جواب را روی صفحه TelePrompter دیده و آنرا میخواند. اما این تکنولوژی مثل همه تکنولوژی های دیگر نقاط ضعفی دارد. مثلا بعضی وقتها یک کلمه را جا می اندازد و ترکیب جمله غلط میشود؛ و یا نمیتواند کلمه ای را درست تلفظ کرده یا بخواند. اگر هم دستگاه مذکور به هر دلیل از کار بیافتد، رفتار رئیس جمهور آمریکا مثل یک کودکی که درس خود را میخواهد به معلم پس دهد و هیچ بلد نیست، میشود.

وضعیت بقیه رهبران غربی نیز بهتر از این نیست. Wayne Madsen درباره نخست وزیران استرالیا و نیوزیلند نوشته که حرفه اصلی آنها آدم کشی بوده و صعود آنها از پله های رهبری بسیار سریع و مبهم رخ داده است. Julia Gillard نخست وزیر استرالیا که رسما مجرد و همجنس باز بوده، به عضویت در گروه های شیطانی معروف بوده و در جرائم سازمان یافته دست دارد.

درباره رهبران دیگر کشورهای اروپایی مثل انگلیس و فرانسه نیز موارد زیادی وجود دارد که ذکر همه آنها موجب اطاله کلام میشود و بعضی از آنها نیز برای همه روشن است. فساد و بی کفایتی رهبران کشورهایی مثل پاکستان و ترکیه و امثالهم نیز کم و بیش واضح است.

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

یکی از بزرگوارانی که به این وبلاگ عنایت دارد، از من خواست تحلیل و ارزیابی از رهبری ارائه کنم. البته ارائه ارزیابی جامع درباره رهبری کار ساده ای نیست و به این موضوع باید از زوایای گوناگون نگاه کرد و مطالب زیادی را بررسی کرد. لذا با بضاعت اندکی که دارم، ارائه تحلیلی جامع و بی نقص عملی نیست. از طرف دیگر دیدم نوشته بسیار طولانی خواهد شد. لذا تصمیم گرفتم این بحث را در چند قسمت ارائه کنم. در اولین قسمت قصد دارم به نگرش ایرانی ها نسبت به رهبران گذشته و حال و در قسمت بعد به مقایسه آنها به رهبران ملل دیگر بپردازم.

ارزیابی رهبری یک جامعه باید همراه با ارزیابی خود جامعه باشد

واقعیت غیر قابل انکار این است که رهبر عالی و یا هر کدام از رهبران سطوح پایین ترجامعه، اگر در حد و اندازه جامعه خود نباشند، دیر یا زود از صحنه کنار گذاشته میشوند. این مطلب درباره هر دو طرف قضیه صادق است، چه یک رهبر در حد انتظارات جامعه نباشد و افراد با کفایت تر از او در جامعه وجود داشته باشند، و چه جامعه پذیرای صفات عالی چنین رهبری نباشد. مردم یک جامعه ابزارهای متنوعی برای نیل به این مقصود دارند که از میان آنها میشود حذف فیزیکی، رد صلاحیت، دق مرگ کردن، زود پیر کردن و امثالهم را نام برد. در همین دوران اخیر بعد از انقلاب، چه بسیار افرادی بودند که مدتی در پست های بالای سیاسی ظاهر شدند و بعد به تدریج از صحنه سیاسی کنار رفتند و نامشان به فراموشی سپرده شد. بنابراین وضعیت حکومت و رهبری در جامعه یکی از ملاک های وضعیت خود جامعه است و نمی توان این دو را از هم جدا دانست.

اگر یک تحلیل گر سیاسی شم سیاسی خوبی داشته باشد، سعی می کند به نحوی تحلیل و ارزیابی خود از هر قضیه ای را ارائه کند که بدان وسیله نظر طیف وسیعتری از جامعه را به خود جلب کند و در مسابقه جلب افکار عمومی برنده باشد. بنابراین عملا کسی در تحلیل سیاسی خود درباره هر موضوعی، جامعه را مقصر نشان نخواهد داد، به نحوی که کم کم در مردم این احساس پدید آمده که جامعه مفهومی مقدس است که از خطا و اشتباه معصوم است، و هر خطا و اشتباهی که باشد، رهبران جامعه باید مسئولیت آنرا بپذیرند. چنین چیزی قطعا درست نیست وشواهد و مثال های تاریخی زیادی خلاف این را نشان میدهند. بارزترین نمونه آن قیام امام حسین است که بنا بر تقاضای مردم و تعهد پشتیبانی آنها شروع شد ولی در عمل مردم صحنه را ترک کرده و باعث شهادت او شدند.

بنابراین در هر ارزیابی و تحلیل درباره رهبر یک جامعه و بررسی نقاط ضعف او، لازم است بررسی شود تا چه اندازه عامل کاستی ها خود مردم بوده اند. به عنوان مثال اگر رهبری شجاعت کافی از خود نشان ندهد، شاید عامل اصلی آن این باشد که مردم آن جامعه واقعا قابل اعتماد نیستند.

شیوه ایرانی ها در ارزیابی حکومت و رهبران خود

اگر از اکثر ایرانی ها بخواهید نظر خود درباره یکی از کسانی که در حال حاضر نقشی در رهبری سیاسی و اجتماعی جامعه دارد، بیان کند، معمولا جوابی پولاریزه دریافت خواهید کرد: یا او را تقدیس و تنزیه میکنند و یا او را به بی لیاقتی و بی صداقتی و امثالهم متهم میکنند. اما اگر از آنها بخواهید درباره یکی از رهبران گذشته و یا حکام و پادشاهان قدیم بپرسید، احتمال اینکه نظری منفی بشنوید، بسیار بالاتر است.

واقعا لازم نیست نظر مردم تا به این اندازه پولاریزه باشد.

تعریف و تمجید زیاد از رهبران، این مطلب را در ذهن بقیه القا می کند که اولا چنین رهبری دیکتاتوری است که مردم از ترس او به مبالغه روی می آورند، و دوما فرد تعریف کننده منافعی در این کار دارد و به نحوی به دستگاه حکومت وابسته است. از طرف دیگر هر کسی که بخواهد ژست روشن فکری بگیرد و خود را صاحب نظر معرفی کند، چاره ای ندارد جز این که خود را مخالف حکومت و منتقد نشان بدهد.

تصور غالب این است که دلیل این امر، سابقه طولانی حکومت های استبدادی در ایران است و هر کس که به حکومت میرسد، میل به استبداد دارد و مردم هم با چاپلوسی های خود، رهبران را به استبداد بیشتر تشویق می کنند. در حالی که اگر وضعیت و سابقه رهبری رهبران و پادشاهان در ایران را با بقیه کشورهای جهان مقایسه کنیم، چنین تئوری نمیتواند پاسخگو باشد. چنین ادعایی معمولا از طرف کسانی بیان میشود که با شدت استبداد دیگر حکومت های دنیا آشنا نیستند و یا خود را به تغافل میزنند.

در حکومت های واقعا استبدادی مردم اساسا به خود اجازه نمیدهند که درباره رهبران خود نظر بدهند.

اگر از یک شهروند کره شمالی بخواهید نظر خود را درباره رهبرش بیان کند، نباید چیزی جز یک جواب کلیشه ای انتظار داشته باشید. حتی چنین فردی سعی نمی کند به تعریف و تمجید زیاد از رهبرش بپردازد، مبادا در بین حرفهایش، چیزی بیش از آنچه باید، بگوید. حتی شهروندان کره جنوبی هم به خود اجازه نمی دهند که درباره رهبران سیاسی جامعه و یا سیاست خارجی نظر بدهند و معمولا اعتراضات آنها محدود به مسایل صنفی و اقتصادی است.

نکته جالب دیگر این است که اگر یک نفر خارجی از اکثر مردم کشورهای دیگر دنیا درباره رهبرانشان سئوال کند، بعید است جوابی منتقدانه یا منفی دریافت کند. یادم هست که از یک نفر سودانی نظرش را درباره رئیس جمهور جاری پرسیدم و او با یک جمله ساده او را تایید کرد. بعد پرسیدم نظرش درباره رئیس جمهور قبلی که با کودتا برکنار شد چیست و او باز هم با همان جمله ساده او را هم تایید کرد. بعد پرسیدم اگر هر دو خوب بودند، پس چه چیزی باعث شد که نفر قبلی را با کودتا برکنار کنند. ایشان در جواب گفت که قبلی هیچ ایرادی نداشت، فقط ضرورت اجرایی این بود که برکنار شود و نفر بعدی که به همان اندازه خوب بود سر کار بیاید. چنین نحوه برخوردی در بسیاری از کشورهای دنیا هم اکنون رایج است. این مطلب درباره اکثر کشورهای غربی هم صادق است. حتی کسانی که زشت ترین مطالب را درباره رهبرانشان ابراز میکنند، از اینکه چنین مطالبی را در برابر فردی خارجی ابراز کنند، ابا دارند. دلیل آن هم این است که بهرحال رهبران یک جامعه معرفی کننده وضعیت فرهنگی و اجتماعی یک جامعه هستند و ارائه تصویری زشت از آنها در برابر خارجی ها مترادف بی اعتبار نشان دادن کل جامعه است. بنابراین معمولا کسی حاضر نیست که جامعه خود را در برابر خارجی ها ضعیف و بی ارزش نشان دهد. برای اینکه این مطلب را آزمایش کنید، شما را دعوت میکنم از هر فرد خارجی که برخورد داشتید، درباره رهبرانشان بپرسید و ببینید چند نفر آنها در برابر یک نفر خارجی، زبان به انتقاد از رهبرانشان میگشایند.

اما این مطلب در مورد خیلی از ایرانی ها صادق نیست.

بارها گزارش های خبری خبرنگاران خارجی را دیده ام که در کوچه و بازار گشته اند و هر کسی از مردم عادی که با آنها مصاحبه کرده، زبان به انتقاد گشوده و از وضعیت موجود ایران گله کرده است. گویا آن خبرنگار خارجی فرشته ای است که از آسمان آمده تا آرزوهای آنها را برآورده کند. در حالی که واقعیت این است که معمولا چنین کارهایی که تحت پوشش خبرنگاری انجام میشود، با مدیریت سازمان های جاسوسی و یا تشکیلات تحت نظر آنها بوده و بودجه آن هم توسط آنها تامین میشود.

این مطلب درباره ایرانی های ساکن کشورهای دیگر شدیدتر است. یعنی تقریبا محال است که یک نفر خارجی از یک ایرانی مقیم غرب درباره رهبران ایران سئوال کند و نظری مثبت درباره آنها بشنود. شاید ترس از اینکه نکند به او اتهام همکاری با رژیم ایران زده شود، باعث چنین برخوردی شود. اگر چنین موضوعی عامل این مطلب باشد، خود نشان دهنده فاشیستی بودن آن جامعه غربی دارد و بنابراین ارزش این را ندارد که به عنوان مدل برتر در نظر گرفته شود و یا درباره ضعف های موجود در ایران با آنها درد دل شود. چند وقت پیش شاهد بودم که خانم نازنین افشین جم که بیشتر عمر خود را در کانادا بوده و چند سال پیش عنوان زیباترین و شایسته ترین دختر کانادا را به خود اختصاص داد، و اخیرا هم با وزیر دفاع کانادا ازدواج کرده و وارد سیاست شده، مسئول اصلی تبلیغات ضد ایرانی شده و برای بسته شدن سفارت ایران در کانادا فعالیت میکرد. هر بار هم که دولت کانادا بخواهد برنامه ای بر علیه ایران راه بیاندازد، همیشه گروهی از ایرانی ها آماده هستند که در این کار به دولت کمک کنند. این در حالی است که این زبونی و ضعف اساسا مبنای منطقی ندارد:

اولا دولت و رهبران ایران هر مشکلی داشته باشند، باید جامعه ایرانی آن را یک مشکل بداند که به غریبه ها ربطی ندارد.

دوما دولت ایران از هر نظر در مقایسه با بقیه حکومت های جهان رتبه بالایی خواهد آورد. کافی است ایران را با چین مقایسه کنیم. این مطلب بر هیچ کس پوشیده نیست که پر رونق بودن صنعت پیوند عضو در چین، به دلیل تعداد بالای مخالفان سیاسی است که دولت چین آنها را به زندان انداخته وبا فروش اعضای بدن آنها درآمدی برای خود کسب می کند. شهروندان غربی هم که نیاز به پیوند عضو پیدا کنند، علیرغم اطلاع از چگونگی تهیه اعضا بدن، اولین مقصدشان چین خواهد بود. اما تا بحال نشنیده ام که یک شهروند چین با دولت کانادا تماس بگیرد و درخواست کند که روابطشان را با چین قطع کنند.

سوما ایرانی ها جزو ثروتمند ترین گروه های مهاجر حساب میشوند و درست در زمانی که شهر مرزی دیترویت در آمریکا در حال ورشکستگی بود، شهر های نزدیک به آن در کانادا مانند تورنتو از رونق برخوردار بودند و قیمت املاک بطور مستمر ترقی میکرد. دلیل آن هم چیزی نبود جز پولی که ایرانی های مهاجر با خود به کانادا می آوردند، بطوریکه نام این شهر به تهرانتو مشهور شد. چنین پولی را قطعا در کانادا نمیشود کسب کرد و همه ایرانی ها پول خود را در ایران جمع کرده اند و به قصد سرمایه گذاری به خارج برده اند. نکته ای که میخواهم عرض کنم این است که همین قضیه که عده ای توانسته اند در ایران ثروتی را جمع کنند و به خارج منتقل کنند، نشان از میزان آزادی و رفاه بالای جامعه ایرانی دارد. اگر دولت ایران میخواست جلوی مهاجرت و فرار سرمایه ها را بگیرد، قطعا توان این کار را داشت. علی الخصوص این که اکثر مهاجران برای کسب درآمد بیشتر به حفظ ارتباط با ایران و ادامه تجارت و کار در ایران محتاج هستند، واگر درآمدی در ایران نداشته باشند، مجبور به اشتغال در مشاغل پست میشوند که درآمد چندانی ندارد. بنابراین حداقل از نظردور اندیشی نباید پل های ارتباطی خود با نهادهای حکومتی ایران را خراب کنند.  در حالی که چنین نیست و جامعه ایرانی مهاجر، خیانت به ایران و بدگویی درباره دولت و ملت ایران را بدون هزینه و ارزان می یابد و نگران عواقب آن نیست. اما به عنوان نمونه مهاجران چینی در غرب، درباره دولت چین محتاطانه تر رفتار می کنند، چون می دانند در هیچ کجای دنیا از تعقیب و عقوبت در امان نخواهند بود.

نقش برنامه های استعماری غرب

معمولا تصور میشود که تلاش های استعماری کشورهای غربی مربوط به سالهای دور گذشته است، در حالی که شخصا شدت گرفتن برنامه ریزی های استعماری در ایران را مشاهده میکنم و با هر قدمی که جلو میروند و موفقیتی که بدست می آورند، به تشدید این برنامه ها حریص تر میشوند. متاسفانه در ایران درباره چنین برنامه های استعماری به اندازه کافی اطلاع رسانی نمیشود.

یکی از مواردی که غربی ها و عوامل داخلی آنها درباره آن سرمایه گذاری کرده اند، معرفی رهبران گذشته ایران به عنوان افرادی مضحک، شهوت ران، بی تدبیر، خرافاتی و خائن است تا به این وسیله این مطلب را در ذهن مردم القا کنند که نباید توقع داشته باشند که رهبران جاری نیز خیلی متفاوت از قدما باشند؛ تا عملا مردم را از رهبری که بتواند نقش رهبری خود را بنحوی شایسته ایفا کند، محروم کنند.

متاسفانه این شگرد آنها کارگر افتاد و همه افراد چه انقلابی و چه غیر انقلابی به دام این تله افتادند.

در قدیم چنین توطئه ای را با ارسال افرادی شرق شناس و شرق پژوه شروع کردند. وظیفه اصلی این مستشرق ها این بود که تاریخ را به گونه ای بنویسند که خواننده ارتباط روحی خود را با تاریخ سرزمین خود از دست بدهد و احساس تعلقی به تاریخ سرزمین خود نداشته باشد. البته فقط پادشاهانی مثل کوروش که مدل حکومتی سکولار را معرفی کردند، از این قاعده مستثنی ماندند و حتی قضیه اولین منشور حقوق بشر در تاریخ برای کوروش ساخته شد که معلوم نشد این کشف مستشرقان انگلیسی چقدر اعتبار تاریخی دارد. هر آنچه که کودکان در کتابهای درسی درباره تاریخ ایران خواندند، برگرفته از نوشته های این مستشرقان بود. گویا اصلا ایرانی ها توان نوشتن تاریخ و ثبت آن را تا قبل از این نداشته اند.

در دوره اخیر هم این برنامه از طریق فیلم هایی که ساخته میشود، دنبال میشود. در دوره پهلوی هر آنچه فیلم درباره قاجاریه و قبل از آن ساخته میشد، سراسر تحقیر و تمسخر شاهان قبلی بود و هر فیلم تاریخی که بعد از انقلاب ساخته شد، تمسخر و تحقیر پهلوی و قاجار و ماقبل آنها بود و در این راستا حتی دولتمردان رده سوم و چهارم نیز به مضحکه کشیده شدند. مثلا در فیلم حاجی واشنگتن که درباره داستان حسینقلی صدرالسلطنه اولین سفیر ایران در آمریکا بود، او را در حد یک دلقک که هیچ اطلاعی از دیپلماسی ندارد، پایین آورده است. اخیرا این روند با فیلم هایی مثل قهوه تلخ دنبال میشود. هرچند در این فیلم چنین عنوان شده که افراد قصه مشابه وابستگان به پهلوی ها و فضای قصه مشابه قاجارها است، اما هر کسی که این فیلم را ببیند، ناخودآگاه چنین برایش تداعی میشود که رهبران این سرزمین همیشه افرادی مالیخولیایی و بی منطق بوده اند و تنها فرد معقول داستان، فردی فرنگ رفته و با لباس فرنگی است.

این دقیقا یک برنامه ریزی استعماری است.

ممکن است در برخورد اول تمسخر رهبران گذشته علی الخصوص پس از تغییر سیستم حکومتی امری طبیعی به نظر بیاید. اما چنین چیزی را در هیچ یک از کشورهای غربی و پیشرفته نمیتوانید بیابید. آیا تا بحال فیلمی که موضوع آن تحقیر پادشاهان فرانسه قبل از انقلاب فرانسه باشد، دیده اید؟ آیا تا بحال شنیده اید که روس ها فیلمی درباره تزارها بسازند و آنها را تمسخر کنند؟ حتی در آمریکا که به ظاهر آزادی بیان وجود دارد، آیا تا بحال شنیده اید که فیلمی تمسخرآمیز درباره یکی از روسای جمهور سابقشان درست کنند؟ یا حتی شنیده باشید که ایتالیایی ها درباره موسولینی و یا آلمانی ها درباره هیتلر فیلمی بسازند و آنها را همچون یک دلقک نشان دهند؟ قطعا پیدا کردن چنین چیزی کار راحتی نیست، چون برای همه روشن است که مردم یک کشور از تاریخ آن کشور جدا نیستند و مسخره کردن رهبران و پادشاهان قدیم، در واقع تمسخر مردم یک کشور است و سودی در این کار نیست. پس چرا ایران در این زمینه با بقیه دنیا فرق دارد؟ جواب من این است که چنین چیزی نتیجه برنامه های استعماری است و متاسفانه هنوز هم دستهای استعماری در ایران به شدت مشغول تخریب هستند تا زمینه را برای بازگشت خود و کنترل کامل جامعه و در نهایت فروپاشی و تجزیه ایران فراهم کنند.

آیا واقعا پادشاهان ایران شایسته تمسخر بودند؟

اگر پادشاهان گذشته ایران را با پادشاهان دیگر دنیا که معاصر آنها بودند مقایسه کنیم، جواب این سئوال قطعا منفی است. در اینجا قصد تبرئه پادشاهانی مثل ناصرالدین شاه را ندارم، اما حتی اگر چنین کسی را با پادشاهان اروپایی همان دوره که بسیاری از آنها در اثر بیماری های مقاربتی مثل سفلیس مرده اند، مقایسه کنیم، قطعا نمره بهتری می گرفت. هرچند ناصرالدین شاه بی کفایتی های بسیاری داشت، اما در بسیاری مواقع تلاش کرد تا به کشور و دین نیز خدماتی داشته باشد. اما ایرانی ها هر آنچه از او میشنوند، داستان مجالس لهو و لعب و شیرین کاری های کریم شیره ای است و درباره علل شکستها و اعطای امتیازات به خارجی ها حرفی زده نمیشود. در بعضی از این موارد، مقصر اصلی شکست، خود ملت بودند که باید شجاعانه مسئولیت شکست را برعهده می گرفتند. نکته این است که وقتی ایرانی ها با پادشاهان و رهبران خود چنین برخورد میکنند، دیگران از این فرصت استفاده کرده و شاهانی به مراتب ظالم تر و پست تر را به عنوان شهریارانی صاحب نام معرفی میکنند و فیلم زندگی روتوش شده آنها را میسازند و حتی همین ایرانی ها در شبکه های تلویزیونی خود آنرا پخش کرده و می بینند.

چند وقت پیش درباره اجداد مرحوم آقای مشکینی میخواندم که جد هفتم ایشان که ملای دهی بوده، هنگام عبور نادرشاه از ده از او خواسته بود که دختری را به عقدش در بیاورد. اما او بخاطر عدم رضایت پدر دختر حاضر به این کار نشد و بنابراین نادر عمامه ای از خمیر بر سر او گذاشت و روغن داغ وسط آن ریخت تا بمیرد. هر کس چنین قصه ای را بخواند نتیجه میگیرد که نادر، شاه ظالمی بوده، اما این قسمت ماجرا گفته نمیشود که نادر شاه به عنوان شاه قادر بود آن دختر را بدون ازدواج تصاحب کند ولی تا آن اندازه به قواعد شرعی پایبند بود که بدون عقد شرعی به این کار دست نزند. همین مقدار از تعهد چیزی است که در بین سلاطین هم دوره نادر در ملل دیگر، کمیاب بود. اما چرا ما فقط قسمت های بد داستان را میشنویم؟

این رویکرد در رابطه با رهبران پس از انقلاب نیز جاری و ساری است.

متاسفانه وقتی تمسخر و تحقیر رهبران و پادشاهان گذشته برای مردم یک جامعه عادی شود، دیگر نمیشود از آنها انتظار داشت که همین کار را با رهبران بعدی نکنند. مطالبی که هم اکنون در بعضی مطبوعات و سایتها درباره روسای جمهور دوره های قبل ایران نوشته میشود، موید همین مطلب است.

بر این باورم که به جای تمسخر پادشاهان و رهبران گذشته در کتابها و فیلم ها، اشتباهات و کاستی های آنها را با رویکردی سازنده بررسی کنیم تا بشود از اشتباهات گذشته درس های تاریخی گرفت و زمینه چنین پسرفتهایی دوباره پیش نیاید و در این راه از جاده انصاف خارج نشویم، که اگر چنین کنیم ضرر بزرگتری در انتظار ما خواهد بود و آن ضرر جدایی یک ملت از تاریخ خود و همچنین از بین رفتن زمینه ایجاد ارتباطی سازنده بین ملت و رهبران حال و آینده خود است. هر ملتی به رهبرانی احتیاج دارد که قابل اعتماد و با قابلیت باشند و مهم تر از آن این است که خود ملت باید توان اعتماد کردن به چنین رهبرانی را نیز داشته و پشت آنها را در مواقع حساس خالی نکند.

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود