مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

دو هفته پیش در مقاله ای درباره جمع بندی دولتمردان آمریکا از مذاکرات هسته ای نوشته بودم که مقامات آمریکایی به قصد حصول نتیجه ای مشخص وارد مذاکرات نشده بودند و هدف اصلی آنها برآورد این مطلب بود که ایرانیها در صحنه عمل تا چه حد آماده به چالش کشیدن طرحهای آمریکا در منطقه هستند. جمع بندی آنها هم این بود که در صورت شدت بخشیدن به حملات علیه سوریه، انتظار عکس العمل تندی از دولتمردان ایران را نباید داشته باشند. لذا با کنار گذاشتن وزیر دفاع معتدل و روی کار آوردن یک فرد جنگ طلب که بتواند عملیات آمریکا در منطقه را به سمت هدف قرار دادن مواضع دولت سوریه منحرف کند، اولین قدم را در این راه برداشتند.

البته اینکه تا چه حد در برآورد خود صائب بوده اند، بحث دیگری است، اما قاعدتا باید این برآورد خود را بر اساس سیگنالهایی که از طرف مذاکره کننده ایرانی دریافت کرده اند، انجام داده باشند.


مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

در یکی از سایتهای ایرانی دیدم که چنین آورده بود:

نوجوان سیاه پوستی که تنها به واسطه ی رنگین پوست بودنش، یک نظامی آمریکایی جانش را می گیرد و من مانده ام که اسلحه ی آن نوجوان پلاستیکی بود و دوازده شلیک به سمت او روانه. که اگر سلاحش واقعی نیز می بود، یک تیر برای کشتنش کافی بود و بی شک می توان گفت که آن یازده تای دیگر از ناحیه کینه و نفرت شلیک شده و نه از سوی تفنگ !

این حرفها آدرس غلط دادن است، لذا لازم دیدم در این باره توضیحی ارائه کنم:

خشونت پلیس در آمریکا امری انکار ناپذیر است و اختصاص به نژاد خاصی ندارد. اینترنت پر از صحنه های تیراندازی پلیس آمریکا به افراد عقب افتاده، بیماران روانی، مستها، و کودکانی است که با هفت تیرهای پلاستیکی بازی میکنند. در این وبلاگ هم مواردی از این قبیل قبلا گزارش شده است. اما اینکه چرا چند مورد اخیر خشونت پلیس بر ضد سیاهان در همه خبرگزاری ها بازتاب داده میشود و با استفاده از آن احساسات عوام تحریک میشود، ماجرای دیگری دارد.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

جان کری، وزیر امور سیاسی آمریکا، در پایان دور جاری مذاکرات هسته ای در سخنانی آخرین نتایج این مذاکرات را تشریح کرد. بندهایی از این صحبتها را مناسب دیدم که در اینجا بیاورم تا بعدا بشود با آنچه که طرف ایرانی مذاکره ادعا خواهد کرد، مقایسه شود.

فرازهایی از صحبت جان کری چنین بود:
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

سالها است که در بین محافل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی از افول قدرت آمریکا و فروپاشی قریب الوقوع آن صحبت میشود. حتی بعضی ها چنین اظهار نظر میکنند که مرگ آمریکا به عنوان ابرقدرت قبلا اتفاق افتاده است و داستان فرار سرمایه ها و اقدام شرکت های بزرگ و چند ملیتی در خروج مراکز تحقیقات و تولید خود از آمریکا که به  Outsourcing معروف است، وضعیت جنازه ای را دارد که حشرات به تدریج در حال خوردن امعا و احشا آن هستند. اما تا زمانی که استخوانها بیرون بزند و بدنه از هم متلاشی شود، زمانی طول خواهد کشید و برای کسی که از دور نگاه کند، شاید این جزئیات خیلی واضح به نظر نیاید.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

امروز در پرس تی وی خبری دیدم با این مضمون که ظریف، وزیر خارجه ایران، حصول توافق نهایی در دور جاری مذاکرات را بعید دانسته بود و چنین بیان کرده بود:

ما حداکثر تلاش خود را خواهیم کرد تا از فرصت مذاکرات برای حل مسائل باقیمانده استفاده کنیم تا راه برای حصول توافق نهایی هموار شود.

آیا کسی هست که بتواند به این متخصصان روابط بین الملل بفهماند که حداقل در عرف کشورهای غربی و دیگر قدرتهای مطرح جهان، چیزی به نام توافق نهایی وجود ندارد؟ بر خلاف تصور عموم، آنچه که در قالب موافقت نامه بین قدرتهای جهان توافق میشود، منشوری برای عمل نیست، بلکه فقط بیانگر وضعیت تعادل قوا بین دو طرف توافق است و هر زمانی که در این وضعیت تغییری بوجود آید، باید موافقت نامه به روز شود.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

«عارف جمال»، روزنامه نگار ارشد پاکستانی در آخرین کتاب خود، لشکر طیبه (1985-2014) با اشاره به فراخوان فراملی جهاد می‌گوید: در حالی که «جماعت الدعوه» مستقر در پاکستان ممکن است یک تهدید فوری نباشد اما در زمان ظهور می‌تواند بسیار مرگبارتر از «القاعده» و یا «داعش» باشد.

جمال افزود: تشکیلات جهادی که تا پیش از حملات 2008 بمبئی خارج از جنوب آسیا کمتر شناخته شده بود، پس از آن بیش از 2 دهه توجه جوامع بین‌المللی را به خود جلب کرد. اساس تحقیقات وی مصاحبه‌های متعدد با «حافظ سعید»، رهبر جماعت الدعوه و مجموعه‌ای از مطبوعات داخلی است.

در همین راستا بی‌نظیر شاه، یکی از خبرنگاران مجله فارین پالیسی مصاحبه‌ای با جمال انجام داده است.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

کلمه TED که از حروف اولیه کلمات تکنولوژی، تفریحات، و طراحی (Technology,Entertainment, Design) تشکیل شده، نام یک سری کنفرانس است که تبلیغات خود را بر این بنا نهاده که ایده های برتر که قابلیت انتشار دارند، را در آنجا مطرح میکنند. شخصا سالها است که سخنرانی های آن را دنبال کرده ام، نه از آن جهت که واقعا انتظار ایده های جالبی را داشته باشم، بلکه از آن جهت که این کنفرانس از طرف گروه های قدرتمندی در غرب حمایت میشود و لذا باید دانست آنها چه اهدافی را دنبال میکنند.

مثال های زیادی از سخنرانی های آن میتوانم بیاورم که به هیچ وجه نمیتوان آنرا ایده نامید. مثلا بیل گیتس در همین کنفرانس در سال 2010 بیان کرد که هدف اصلی واکسیناسیون محدود کردن جمعیت دنیا است. یا سخنران دیگری که ظاهرا در زمینه مغز و اعصاب تحقیق میکرد، فواید بازیهای کامپیوتری را در رشد مغز مطرح میکرد که کاملا واضح است که تحقیقاتش با پول شرکت های بازی کامپیوتری و برای انحراف اذهان مردم از ضررهای قابل لمس این بازیها در روان و اعصاب کودکان بوده است. حتی سخنرانی یک نفر بهایی را به یاد می آورم که راجع به عدد 9 و اینکه چرا این عدد در کتاب بهاییت مقدس است صحبت میکرد. و یا حتی صحبت های یک کمدین ایرانی الاصل به نام جبرانی در کنفرانس دوبی را میتوانم ذکر کنم که علیرغم اینکه قابل شنیدن بود، ولی نمیشد آنرا جزء ایده های قابل انتشار طبقه بندی کرد.

از آن رو که شخصا اخبار اتفاقات جدید تکنولوژیک را دنبال میکنم، تا بحال مطلبی را که بشود ادعا کرد این ایده برای اولین بار در کنفرانس تد مطرح شده، سراغ ندارم.

عصر انفجار اطلاعات قرار بود دوره ای باشد که در آن هیچ مانعی در مسیر تولید و تبادل اطلاعات نباشد. راه های دسترسی به اطلاعات برای همه باز باشد و مردم بدانند که اطلاعات مورد نیاز خود را به چه صورت پیدا کنند. اگر هم مطلبی به نظرشان جالب توجه آمد، آنرا به دوستان و اقران خود توصیه کنند. به این ترتیب مطالب پرارزش تر مخاطبین بیشتری پیدا میکند و ایده ها و مطالبی که کارایی و یا کیفیت کمتری دارند، کمتر استقبال میشود.

این اتفاق تا حدود زیادی افتاد و همین وبلاگ و هزاران وبلاگ و سایت گوناگون نمونه آن هستند. هم عرضه اطلاعات آزادانه انجام میشود و هم محلی برای تبادل فکر و بحث است و هر کس که بخواهد میتواند کامنت بنویسد و یا سئوالی را مطرح کند. اگر هم مطلبی را با حرف زدن بهتر بشود بیان کرد و یا چیزی باشد که باید فیلم آن نمایش داده شود، میشود در قالب یک ویدیو کلیپ در سایتهایی مثل یوتیوب و یا معادل های ایرانی آن مانند آپارات گذاشت تا هر کس مایل باشد، از هر گوشه دنیا که بود بتواند آنرا ببیند و ایده مطرح شده در آن را بکار ببندد. سالهاست که مردم میتوانند این گونه مطالب را نه فقط در خانه خود، بلکه حتی در مسیر رفت و آمد روزانه به محل کار، در قطار و اتوبوس نیز مشاهده کنند.

پس حکمت اینکه بخواهیم مردم را در سالنی جمع کنیم و ایده های جالب توجه که از نظر برگزارکنندگان قابلیت انتشار دارند را به آنها برسانیم، چه میتواند باشد؟ قطعا به اصطلاح معروف باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. برای برگزاری یک کنفرانس و تبلیغات آن قطعا هزینه های زیادی میشود و این هزینه ها را کسی باید تقبل کند و همه میدانیم که شرکت های بزرگ بدون دلیل چنین هزینه هایی را نخواهند پرداخت.

علیرغم اینکه در دوره معاصر بسیاری از زیرساخت های تکنولوژیک پیشرفت کرده، ماهیت مردم تغییر نکرده است و نباید انتظار داشت که توان های روحی و روانی مردم عادی به سرعت تحول پیدا کند. اگر یک نسل قبل از این پروسسورها 8 بیتی بود و حالا 64 بیتی و با یک میلیون برابر توان محاسباتی، نمیشود انتظار داشت که نسل کنونی نسبت به نسل قبلی یک میلیون بار قدرت روحی و فکری بالاتری داشته باشند. شاید شما هم از این موارد زیاد دیده باشید که مثلا خانمی غیر مذهبی که دارای بالاترین مدارک دانشگاهی است و حتی استاد دانشگاه است، پس از زایمان از مادر بزرگ خود کاسه چهل کلید را قرض بگیرد تا جنی به نام آل نوزاد او را ندزدد. واقعیت این است که در پس پرده این همه تحصیلات عالیه و تجدد گرایی، مبانی فکری اکثر افراد همان قصه ها و خرافات مادربزرگها است.

شاید انتظار خیلی از اهل فکر این بود که این تغییر در زیر ساخت های تکنولوژیک زمینه کنترل اذهان مردم و یا به اصطلاح غربیها Mind Control را از بین ببرد و یا حداقل محدود کند. چون بهترین وسیله برای کنترل یک جامعه، تسلط بر چشمه های ورودی اطلاعات آن جامعه است و جریان آزاد اطلاعات قاعدتا باید فرصت های کنترل اذهان را کم کند. اما این اتفاق نیافتاد، بلکه امکانات جدیدی برای کنترل اذهان ایجاد کرد که قبلا فراهم نبود. دلیل آن هم این است که مردم عادی همانند نسل های قبل از خود به دنبال اطلاعات اصیل نیستند و قدرت تمیز دادن سره از ناسره را ندارند و هر چیزی که با تبلیغات و رنگ و لعاب بیشتر به آنها عرضه شود را قبول میکنند.

اما کنفرانس تد چه اهدافی را دنبال میکند؟

اولین هدف جهت دهی فکری مردم است

اگر سخنرانی های تد را دنبال کنید، به تدریج خواهید یافت که باید این موارد را حقایق علمی ثابت شده فرض کنید: زمین در حال گرم شدن است و مقصر اصلی هم انسانها هستند؛ انسانها همه چیز را در عالم خراب میکنند، پس باید جمعیت جهان به شدت کم شود؛ تئوری تکامل تنها تئوری علمی است که توان تحلیل خلقت را دارد؛ بشر توان این را دارد که جواب همه سئوالهای پیش روی خود را بیابد و همه نیازهای خود را برطرف کند و به تعبیری خدایی کند؛ تمدن و فرهنگ و علم و تکنولوژی فقط آن چیزی است که در تمدن غرب پیدا میشود و خارج از آن چیزی وجود ندارد.

کنفرانس تد ذهن مردم را به پرسشگری تشویق میکند، بدون اینکه راهی ارائه کند که چطور باید جوابهای ارائه شده به آن پرسش را ارزیابی کنند. قبل از اینکه آدم ذهنی پرسشگر داشته باشد، باید متدولوژی تحلیل مطالب و تشخیص سره از ناسره را یاد گرفته باشد. به همین دلیل است که در دانشگاهها درس منطق صوری ودر دانشگاههای خارج درس Critical Thinking را آموزش میدهند. ذهن پرسشگری که توان تحلیل مطالب را نداشته باشد، به شک گرایی میرسد که توان بیرون آمدن از آن را ندارد. نتیجه این میشود که تشویق مردم به پرسشگری فقط به خالی کردن ذهن آنها از هر عقیده ای منجر میشود تا بشود بعدا آنرا به هر مدل که بخواهند برنامه ریزی کنند.

هدف دیگر معرفی سخنرانان به عنوان صاحبان حق امتیاز ایده ها است

تا 3 سال گذشته سخنرانی های کنفرانس تد 500 میلیون بار مشاهده شده بود و قطعا مجموع بازدیدهای این سخنرانی ها در حال حاضر باید بسیار بیشتر از این رقم باشد. تعداد بالای بازدید این سخنرانی ها باعث میشود هر کس که در این کنفرانس ایده ای را مطرح کند، به عنوان صاحب حق امتیاز آن ایده مطرح شود. فرض کنید یک نفر مقاله علمی را که در یک مجله ویتنامی یا چینی چاپ شده بخواند و در کنفرانس تد به عنوان تحقیق خود مطرح کند. بالنتیجه از نظر صدها میلیون نفر در دنیا آن سخنران به عنوان صاحب ایده شناخته خواهد شد و تلاش های محقق ویتنامی برای معرفی خود به جایی نخواهد رسید.

در واقع این کنفرانس بهترین وسیله برای معرفی افراد دلخواه به جامعه برای الگو برداری است. در اصطلاح غربیها این روش را Cult of Personality می نامند. یعنی فرقه ای تشکیل شود که مبنای آن عقیده مشخصی نباشد، بلکه هر آنچه که موسس فرقه بگوید و عمل کند، همان مبنای عمل پیروان باشد. کار تد این است که با معرفی افراد انتخاب شده، الگویی برای تقلید به مردم ارائه میکند.

هدف سوم تبلیغ محصولات تکنولوژیک و تفریحی غرب است

از نظر اکثر تحصیل کرده های ایرانی اعتبار تمام دستاوردهای تکنولوژیک امروز متعلق به غرب و در راس آن آمریکا است. چند دهه پیش این جمله زیاد به کار برده میشد که اگر غرب را قبول ندارید باید سوار اتومبیل هم نشوید، چون اتومبیل محصول غرب است. امروزه هم کم و بیش این طرز تفکر وجود دارد. در اینجا قصد ندارم درباره اینکه چرا این طرز فکر غلط است بحث کنم و فقط به این اکتفا میکنم که ایده های بسیاری وجود دارند که هر کدام میتوانستند تحولات عمده ای در زمینه تکنولوژی، سلامت و بهداشت مردم ایجاد کنند؛ ولی به این دلیل که یا موجب کم شدن فروش شرکت های چند ملیتی شده و یا قابلیت تبدیل به محصول قابل فروش نداشته اند، جلوی پخش آن ایده گرفته شده است.

در اینجا فقط به عنوان نمونه مورد داروهای سرطان را ذکر میکنم. دهها سال است که روش های درمانی ساده که حداقل میزان موفقیت  آنها برای بعضی سرطانها، بسیار بیشتر از روش شیمی درمانی بوده، مطرح شده است. اما شیمی درمانی به خاطر مونوپولی که شرکت های دارویی بزرگ در تولید و فروش داروهای آن دارند، بیش از همه انجام میشود و کمتر پزشکی را میتوان پیدا کرد که جرات مقابله با مافیای دارویی را داشته باشد. ادعاهای زیادی از طرف بعضی متخصصان پزشکی میشود که اگر روش های ساده درمان این بیماری اجازه مطرح شدن داشت، الان سرطان نباید به عنوان یکی از کشنده ترین بیماریها مطرح میبود.

درباره TEDx تهران

تا اینجا مطالب گفته شده درباره TED بود. ادعای TEDx که اجلاس اخیر آن در 26 سپتامبر گذشته در ایران برگزار شد، این است که هرچند تحت لیسانس تد کار میکند، مستقل از تد است. اما در همان چند دقیقه گزارشی که پرس تی وی از این اجلاس تهیه کرده بود، کاملا مشخص بود که همان خطوط کلی TED را دنبال میکند و به نوعی هیپنوتیزم جمعی و به قول غربیها indoctrination عقاید شبه مذهبی را پیگیری میکند و در صدد یک نوع طرز تفکر خاص است. مثلا موضوع صحبت یکی از سخنرانان “خداوند رخش” بود. امیرحسین ماهوزی که در این گزارش استاد دانشگاه معرفی شده بود درباره این سخنرانی چنین میگوید:

خداوند رخش درباره انسانی است که پس از گذر از هفت خوان توانایی تغییر هستی را دارد.

شاهنامه فردوسی انسانی را به ما معرفی میکند که بتوانیم شبیه اش بشویم، با مهر، با حفظ پیمان، با بازگرداندن هویت، با از سرگرفتن نیروهای درونی خود.

با خوش بینانه ترین نگاه هم که با این حرفها برخورد کنیم، هیچ ایده جدید قابل انتشاری نمی یابیم. شاهنامه را همه هزار سال است که میشناسیم. اگر کسی شاهنامه خوانده باشد میداند که رستم و سهراب همان هایی هستند که فردوسی در صادقانه ترین کلمات در مذمت آنها چنین گفته:

ازين دو يکي را نجنبيد مهر
خرد دور بد مهر ننمود چهر

همي بچه را باز داند ستور
چه ماهي به دريا چه در دشت گور

فردوسی در معرفی آنها چنین گفته که حتی اسب و الاغ میتوانند فرزند و یا پدر خود را تشخیص دهند، ولی رستم و سهراب چنان گرفتار غرور پهلوانی خود بودند که جایی برای نمود محبت پدری و فرزندی آنها نبود. حالا چطور میشود چنین کسی را به عنوان خداگونه ای که توان تغییر هستی را دارد غالب کرد؟ خداگونه بودن و قدرت تغییر هستی که هیچ، چطور میشود چنین گردن کلفت کم عقلی را که ناجوانمردانه پسر خود را هم میکشد، به عنوان الگویی که بتوانیم شبیهش بشویم معرفی کرد؟

به علاوه کلمه ای که برای گشتن در تاریخ و الگو گرفتن از آن وجود دارد، ارتجاع است و ارتجاع همان چیزی است که ما مذهبی هاهمیشه از طرف همین غرب زده ها به آن متهم بوده ایم. حالا چه اتفاقی افتاده که ارتجاع ایده نویی شده که بخواهیم با آن هویت از دست رفته ای را بازگردانیم؟

آنچه که من از فحوای کلام این فرد که از برگزارکنندگان TEDx است میفهمم، تبلیغ ادیان وحدت وجودی که برای انسان توان خدایی کردن را فرض میکنند، است که به اسم کنفرانسی که در آن قرار است تازه ترین ایده های تکنولوژی و طراحی مطرح شود، انجام میشود.

شخصا دست های استعماری را در ایران بسیار فعال میبینم. جامعه ایرانی برای مدت های طولانی تحت تاثیر آموزه های استعماری بوده و هرچند با ظهور انقلاب، تلاش هایی برای تغییر این شرایط شد، ولی هنوز عوامل استعمار در تمام ارکان جامعه با شدت تمام در حال تخریب هستند.

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

از زمان شروع درگیری های سوریه بر همه واضح بود که بهترین راه شکست دولت سوریه و تصرف دمشق، حمله از جبهه جنوب است. به این دلیل که این منطقه همجوار اردن و اسرائیل است و این دو کشور میتوانند نیروهای معارض را پشتیبانی کنند. طرح حمله به دمشق از جنوب به طرح تیر خلاص یا السهم معروف بود. اما تا کنون دولت سوریه فرصت اجرایی شدن این طرح را به معارضان نداده است. ظاهرا تلاش آمریکا و متحدانش بر این است که زمینه موفقیت این طرح را فراهم کنند و حمله نهایی به دمشق در آینده نزدیک انجام شود.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

خبر اعلام تصمیم آمریکا در حمله به مواضع داعش در سوریه و عراق، درست درشب یازدهم سپتامبر توسط اوباما را همه شنیده اند. اما لازم است این مطلب روشن شود که تصمیم حمله آمریکا به داعش، آیا در نهایت به تقویت دولت سوریه  منجر خواهد شد و یا آمریکا برنامه دیگری را دنبال میکند.

جواب ساده این سئوال این است که هدف آمریکا از حمله به داعش، کمک به دولت سوریه نیست. دلیل آن هم این است که در فراخوان اتحاد کشورها برای مبارزه با داعش، هیچ دعوتی از ایران و سوریه و حتی روسیه به عمل نیامد. در حالی که اگر واقعا قصد امریکا از بین بردن داعش باشد، ساده ترین راه این است که دولت سوریه را تقویت کرده و با حمایت سیاسی و نظامی و اطلاعاتی ایران، ریشه های داعش را در عراق و سوریه خشک کنند.

پس باید بررسی شود آمریکا چه هدفی را دنبال میکند.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

 مشرق:

 هندسه قدرت جهان در روزگاری بر مبنای دو قدرت “شرق” و “غرب” با سرمداری “شوروی” در شرق و “آمریکا” در غرب مورد تأکید و نظریه‌پردازی قرار می‌گرفت. پس از فروپاشی شوروی به عنوان ابرقدرت مشرق زمین زمینه برای تئوری پردازی غربی‌ها برای تئوریزه کردن قدرت تک‌قطبی در جهان قراهم شد تا جایی که فرانسیس فوکویاما، فیلسوف آمریکایی از نظریه “پایان تاریخ” سخن گفت و تاکید کرد که پس از جنگ جهانی دوم و بویژه بعد از فروپاشی شوروری ارزش‌های لیبرال دمکراتیک در سراسر جهان به صورت یک جریان غالب و مسلط درآمده‌است،که، همهٔ کشورها و جوامع باید، در برابر آن تسلیم شوند!

اما پیروزی انقلاب اسلامی ایران، هژمون آمریکا و غرب را در منطقه خاورمیانه تحت‌الشعاع قرار داد و کشوری مستقل از وابستگی‌های “غرب” و “شرق” توانست در عرصه بین‌المللی ظهور و بروز داشته باشد و بعد از گذشت سه دهه الگویی برای سایر کشورهای منطقه، حتی فرامنطقه‌ای شود. کارشناسان مسائل بین‌المللی آغاز تغییر هندسه قدرت جهانی را با ظهور و بروز جمهوری اسلامی عنوان می‌کنند تا اینکه در این دوره‌ مقام معظم رهبری در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری با اشاره به تغییر و تحول در هندسه قدرت جهانی تاکید کردند که تحولات حکایت از تغییر نظم جهانی پایه‌گذاری شده به وسیله غربی‌ها اعم از اروپا و امریکا و شکل‌گیری نظمی جدید است.

برای واکاوی و بررسی “نظم جدید در هندسه قدرت جهانی” میزگردی را با حضور ابراهیم متقی عضو هیئت علمی دانشگاه تهران، سعدالله زارعی عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و روح‌الامین سعیدی کارشناس ارشد مسائل بین‌الملل برگزار کرد که مشروح آن را در زیر می‌خوانید.

مشروح نظرات سعدالله زارعی عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی در میزگرد “بررسی نظم نوین جهانی” به شرح زیر است:

*: تشکر از اینکه دعوت ما را پذیرفتید و تشریف آوردیدآقای زارعی به نظر شما نشانه های تغییر چیست؟ چرا می‌گوییم الان در پیچی تاریخی قرار داریم و این نظمی که بر جهان بعد از جنگ جهانی حاکم بود در حال فروپاشی و تغییر است؟

زارعی: بسم ‌الله الرحمن الرحیم. مطالب بنیادی و اساسی را جناب دکتر متقی بیان فرمودند و من هم سعی می‌کنم یک مقدمه کوتاهی در این بحث داشته باشم تا بعد به سئوالات شما برسیم. در واقع جهان به طور خیلی طبیعی در حال عبور از یک مرحله‌ای و ورود به یک مرحله جدیدی است. معمولا نظام‌های جهانی عمری در همین حدود داشتند. 70 سالی که ما از شکل‌گیری‌های نظام دو قطبی شاهد هستیم و بعد هم دوره افول این قدرت و این نظام را مشاهده می‌کنیم، تقریبا عمر طبیعی یک فرایند جامع بین‌المللی است. کما اینکه دوره حاکمیت  اروپا تا زمانی که اولین نشانه‌های فروپاشی آن مشاهده شده نیز چیزی در همین حدود است.

بعد ما یک دوره اغتشاش  و بی‌هویتی را در نظام بین‌الملل شاهد بودیم که از اوایل قرن بیستم آغاز می‌شود و تا اواسط قرن بیستم استمرار پیدا می‌کند و در این مقطع دست‌کم دو جنگ جهانی اتفاق می‌افتد تا اینکه ما می‌رسیم به نظام جدیدی در سطح بین‌المللی که به نظام دو قطبی معروف است. این تقریبا وضع طبیعی نظام‌ها و پارادایم‌ها در سطح بین‌المللی است، مخصوصا در وضعیتی که ما شاهد بودیم و یا حیات سیاسی ما اجازه تجربه چنین موضوعی را می‌دهد.

بنابراین ما اینجا باید به دو تا نکته مقدماتی توجه کنیم؛ یک نکته این است که ما در دوره گذار هستیم، یعنی نظام قبلی به پایان رسیده و فرو پاشیده است. هم ضلع شرقی آن و هم ضلع غربی آن، هم چهارچوب‌های سیاسی آن و هم چهارچوب‌های اقتصادی آن، هم چهارچوب‌های فرهنگی آن و هم به تعبیر حضرت آقا ارزش‌ها، اصول و منطق آن. در واقع همه این‌ها به پایان رسیده است و این یک پارادایم پایان یافته است و ما در شرایط عبور از پادارایم سابق به پارادایم جدید هستیم. این دوره‌ای است که دست‌کم 20 سال از آغازش  می‌گذرد و بیش از 20 سال یا نزدیک به  25 سال است که از آغاز این فرایند می‌گذرد.

یعنی اگر ما فروپاشی دیوار برلین را به عنوان علامت شاخص این فروپاشی نظام دو قطبی ارزیابی کنیم، بعد در این فرآیند به رخدادها نگاه کنیم، می‌بینیم که از حدود سال‌های 1990 در این فرایند، فروپاشی و پایان پارادایم سابق آغاز شده است و دنیا در یک شرایط گذار قرار گرفته است. امروز حدود 25 سال از این دوره می‌گذرد. دوره‌ای که ما شاهد بی‌نظمی به مفهوم کلانش در سطح بین المللی هستیم و اگر خواسته باشیم یک مقایسه‌ای کنیم باید بگوییم که بین مثلاً 15 تا 20 سال آینده هم ما قطعاً در مقطع‌گذار خواهیم بود، یعنی گذار از نظام قبلی به نظام بعدی یک دوره را سپری کرده است و هنوز نیم دوره از زمان طبیعی خودش باقی مانده است و این یک مجال و فرصت 15 تا 20 ساله برای ما است که بتوانیم در این فاصله 15-20 ساله شرایط خودمان را مدیریت کنیم و ظرفیت‌ها و زیرساخت‌های لازم را در خودمان ایجاد کنیم تا بتوانیم با شروع پارادایم جدید، جایگاه برجسته خودمان را داشته باشیم.

ممکن است این حرف مقداری دور از ذهن به نظر برسد که این دوره 15- 20 دوره کوتاهی است و چگونه می‌شود که یک کشوری ظرف مدت 15-20 سال از یک کشور حاشیه‌ای به یک کشور کانونی تغییر کند و شاهد وضعیت جدید باشیم. البته ما همین الان هم کشوری با قدرت متوسط هستیم و در سطح بین‌المللی هم به عنوان یک قدرت منطقه‌ای به رسمیت شناخته می‌شویم، بنابراین صفر کیلومتر نیستیم و ابزارهایی در اختیار داریم.

از طرف دیگر اگر ما به تجربه‌های گوناگون نگاه کنیم می‌بینیم آمریکایی‌هایی که در سال 1945 به مرکز یکی از دو قطب جهانی تبدیل شدند، 25-30 سال قبل از آن درگیر بحران‌های مختلفی بودند؛ بحران اقتصادی داشتند، بحرانی که در سال 1920 در آمریکا وجود داشت و اعتراضات خیابانی را به همراه داشت، اعتصاب‌ها علیه شرایط اقتصادی در آمریکا فعال بود و در حوزه سیاسی هم آمریکایی‌ها  دچار یک بحران چپ‌گرایی بودند و نهضت چپ‌گراها آنجا فعال بود که به جنبش مک‌کارتیسم در آمریکا معروف است، بنابراین در داخل هم از بعد اقتصادی بحران داشت، هم از بعد سیاسی و با خیزش و خروش و اعتراضات سیاسی مواجه بود و هم در حوزه ارزشی آمریکایی‌ها در سطح بین‌المللی خیلی حرفی برای گفتن نداشتند و یک وجهه ممتاز فرهنگی در مقایسه با اروپایی‌ها به حساب نمی‌آمدند.

اما همین آمریکای درگیر انواع بحران‌ها و کاستی‌های 1920، در سال 1945، یعنی 25 سال بعد به یکی از قدرت‌های جهانی تبدیل شد. بنابراین گمان نکنید که این فرصت کم است و ما نمی‌توانیم به این سمت حرکت کنیم، بنابراین اینکه برخی بگویند بهتر است که ما حدمان را نگه داریم و پایمان را اندازه گلیم خودمان دراز کنیم، به نظرم این برداشت اشتباهی است و نادیده گرفتن توانایی‌هاست. اگر ما بخواهیم مقایسه کنیم بین جمهوری اسلامی 1391 و ایالات متحده آمریکای 1300 که می‌شود همان 1920، می‌بینیم جمهوری اسلامی 1393 به مراتب از آمریکای 1300 قوی‌تر است و این جهت را در واقع ما باید در نظر داشته باشیم و با تعبیرهای غلط فرصت‌های ملی را ضایع نکنیم.

نکته دوم این است که به هرحال وقتی پارادایم جدید شروع می‌شود، باید بدانیم که حداقل 70 سال دیگر طول می‌کشد تا ما فرصتی شبیه امروز پیدا کنیم و بتوانیم در حد و اندازه‌های خودمان تغییراتی  ایجاد کنیم و منافع ملی‌مان را بر پایه حقایق جدید بنا کنیم. بنابراین خمودگی، خموشی، تنبلی و تحلیل غلط می‌توانند برای دست کم 100 سال مشکلاتی را برای مملکت ما پدید بیاورد. با این حال جا دارد که ما با نگاه به ظرفیت‌ها و واقعیت‌ها و تجربه بشری که در اختیار داریم در جهت تأمین منافع بلند مدت جمهوری اسلامی و جهان اسلام تلاش کنیم.

به نظر من این کار امکان پذیر است، لذا ما می‌بینیم که آمریکایی‌ها از سال 2007 تلاش‌های گسترده‌ای برای بازسازی چهره سیاسی اخلاقی آمریکا شروع کردند و هزینه‌های هنگفتی هم در این راه دادند که بزرگترین هزینه‌شان تغییر مبنایی در سیاست‌های دوره بوش بود که اتفاقاً این تغییر سیاست‌ها در دوره خود بوش شروع شد. بعد به اوباما رسید و اوباما با شعار “تغییر” آمد، در واقع این نشان می‌دهد بزرگترین هزینه‌ای که آمریکایی‌ها در این عرصه پرداختند هزینه تئوریک، استراتژیک، گفتمانی و مبنایی بوده است که این‌ها متحمل شدند و علی‌رغم تغییرات اساسی که در بعضی از سیاست‌هایشان اعمال کردند امروز به هیچ وجه جمع‌بندی این نیست که چهره آمریکایی‌ها مطلوب‌تر از 2007  است که آقای بوش تغییر سیاست‌های آمریکا را آغاز کرد. این‌ها نشان دهنده این است که رقیب ما تلاش زیادی می‌کند، ولی نتیجه کم می‌گیرد و هر چه جلوتر می‌رویم ما شاهد نتایج کمتری از سیاست‌های آمریکا خواهیم بود. بنابراین ما بدون ترس و واهمه می‌توانیم وارد میدان شویم و برنامه‌ریزی کنیم, البته برنامه مدون می‌خواهد و استراتژی‌های مشخصی باید تدوین شود تا ما به این سمت حرکت کنیم.

*: در ابتدای بحث مقایسه‌ای از وضعیت فعلی ایران با آمریکای سال 1300 داشتید و گفتید تحلیل‌های غلطی هم هست که این‌ها ممکن است ما را در این زمینه بسیار متضرر کند و اگر ما از این فرصت استفاده نکنیم ممکن است تا 70سال دیگر چنین فرصتی برای ما دست ندهد. مقام معظم رهبری نیز به همین مسئله اشاره کردند که این وضعیت کنونی دنیا باید درست تحلیل و فهمیده شود. بعضی‌ها قطعاً از این وضعیت عقب مانده‌اند و هنوز به این تحلیل نرسیده‌اند که چنین روندی اتفاق می‌افتد و در مجلات و تریبون‌های مختلف این تحلیل را اشتباه می‌دانند، مثلا یک ماهنامه مشهور متعلق به طیف اصلاح‌طلبان تحولاتی مثل داعش را هم در راستای سلطه غرب و لزوم بازگشت به لیبرالیسم تحلیل می‌کند. شما این تحلیل‌هایی که در این مورد وجود دارد را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

زارعی: یک سری سوء‌تفاهمات می‌تواند منافع ملی و فهم ملی ما را از شرایط و تحولات دچار تهدید و آسیب جدی کند، یکی از این سوءتفاهمات درباره اندازه تحولات است که ما بیاییم اندازه تحولات را کوچک تلقی کنیم، یعنی گمان کنیم اینکه آمریکایی‌ها قادر نیستند که پرونده عراق را به نفع خود تمام کنند و پرونده را عملاً به ایران تحویل می‌دهند، یک اتفاق کوچک است. یا اینکه آمریکایی‌ها در افغانستان قادر نیستند شرایط و تحولات آنجا را به سمتی سوق دهند که منافع غرب را در عمل تأمین کند و ضمناً تأمین کننده منافع افغانی‌ها هم باشد تا بتواند به سیستم آمریکا در آنجا دوام دهد، کار کوچکی است. یا اینکه آمریکایی‌ها در عمل قادر نیستند اسرائیل را حمایت کنند، اگر چه خیلی حرف می‌زنند و آقای اوباما در همین جنگ اخیر وانمود کرد که به هیچ وجه اجازه نخواهد داد خدشه‌ای به امنیت اسرائیل وارد شود، ولی جلوی چشمان او امنیت اسرائیل کاملا منهدم شد و آمریکایی‌ها با  هیچ کدام از امکانات خودشان اعم از ابزارهای سیاسی، امنیتی و حقوقی خود نتوانستند اسرائیل را حمایت کنند و در نهایت آمریکایی‌ها مغلوب تحولات در جنگ غزه شدند، بعضی‌ها خیال می‌کنند این‌ها اتفاقات ساده‌ای است.

مثلاً در مورد لبنان که کشور بسیار کوچکی است، بعضی‌ها گمان می‌کنند اینکه آمریکایی‌ها بعد از فرار سال 1364 خود از لبنان دیگر نتوانستند به آنجا برگردند و عملاً لبنان را تحویل دادند و نیروی جدید به لبنان آمد که ملی بود و جای آنها را گرفت، اتفاق ساده‌ای است. اینکه آمریکایی‌ها نتوانستند در پرونده جمهوری اسلامی علی‌رغم آن همه فشار، تحول عمده‌ای درباره ما به وجود بیاورند یک تحول ساده است یا بعضی‌ها خیال می‌کنند اینکه در زمان حاکمیت آمریکا و رژیم‌های آمریکایی در منطقه و مخصوصاً در یمن جریانی به نام الحوثی سر بر می‌آورد و یک میلیون آدم را در صنعا به مدت دو هفته در میدان‌ها نگه می‌دارد و دولت و رئیس جمهور را وادار می‌کند که استعفای دولت را اعلام کنند، اتفاق کوچکی است. یکی از آسیب‌ها این است که اندازه تحولات و اتفاقی که برای قدرت مسلط افتاده و می‌افتد را بعضی‌ها در اندازه خودش ارزیابی نکنند.

مطلب دوم درباره ماهیت تحولات است که احتمال دارد سوء‌تفاهم وجود داشته باشد و بعضی‌ها این را یک مقطع از حیات سیاسی نظام جهانی ارزیابی کنند، یعنی بگویند بالاخره قبول داریم که نظامات جهانی دوران پر نوسانی را پشت سر می‌گذارند و فعلا در سراشیبی است و در نقطه ضعف قرار گرفته، ولی به این معنا نیست که این نظم در حال خداحافظی است، بلکه این نظم یک دوران بیماری دارد و آن را طی می‌کند و دو مرتبه دوره سلامتی آغاز می‌شود، بنابراین ما باید به این تحولات به عنوان یک دوره بیماری نگاه کنیم و فرد را در یک دوره کوتاه بیمار ببینیم، نه اینکه بگوییم اساساً این بیماری او را از پا در می‌آورد.

سومین سوء‌تفاهم این است که ما درباره توانایی‌های خودمان دچار سوء‌تفاهم شویم، یعنی گمان کنیم که اندازه و قدرت ما “x” است، درحالیکه اندازه قدرت ما “y” باشد، ما باید درباره توانایی‌ها و قدرت و مخصوصاً درباره میزان امکانی که ما برای افزایش توانمندی‌های خود داریم، برآورد درستی داشته باشیم. مقام معظم رهبری در دیداری که با اعضای مجلس خبرگان داشتند به این نکته اشاره کردند که توانمندی‌های ما در داخل و در منطقه و دوردست، مثل آمریکای لاتین زیاد است، بنابراین همه ظرفیت‌های خود را باید شناسایی کنیم و بر این ظرفیت‌ها سوار شویم و اهداف آینده را علامت‌گذاری کنیم.

برای اینکه مشخص شود این حرف فقط حرف دین و بحث آرمان نیست و آقایانی در این مسئله تردید دارند که در یک دوره 20-30 ساله می‌شود خیلی اتفاقات را مدیریت کرد و به جاهایی رسید، اشاره کردم که شرایط آمریکای 1920در جریان جنبش مک‌کارتی و بحران اقتصادی 1320 و 1321 نشان می‌دهد که ما هم می‌توانیم علی‌رغم مشکلات موجود شرایط آینده را به نفع کشور و منافع ملی خودمان مدیریت کنیم، ولی در اینجا بعد از اینکه ما درباره سوء‌تفاهمات به یک جمع‌بندی رسیدیم، باید توجه داشته باشیم که تغییر نظام گذشته یا نظم 70 ساله، تغییر جغرافیایی نخواهد بود که ما بگوییم مثلاً این یک ابری است که تاکنون بر سر اروپا و امریکا سایه گسترده بوده و این دفعه قرار است از 20 سال آینده روی چین و هند و ژاپن و بر آسیا سایه افکند، ابر همان ابر است و خصوصیتش هم همان است. فقط موقعیت جغرافیایی آن تغییر کرده، در حالی که اگر ما می‌بینیم که دوره پارادایم قبلی تمام شده، یعنی دوره پارادایمی با آن خصوصیات تمام شده و آن خصوصیات هم خصوصیات جغرافیایی نبودند، جغرافیای اروپا و آمریکا بحران ایجاد نکردند، موقعیت‌های توپوگرافی آمریکا و فیزیکی جغرافیای آمریکا نبود که بحران اقتصادی را پدید آوردند یا بحران اخلاقی، سیاسی و … را پدید آوردند. سواحل آمریکا و اروپا نقشی در شکست این پارادایمی که 70سال حکومت می‌کرد نداشت، پس پارادایم آینده همان نخواهد بود، بلکه پارادایمی با موقعیت جدید خواهد بود. مهم این است که ما این هویت را بازشناسی کنیم و گمان نکنیم که در آنجا هم عناصر داخلی جابجا می‌شوند و با جابجایی این‌ها قضایا یک فرم و شکلی جدید پیدا می کنند.

پارادایم آینده فقط جابجایی عناصر و اولویت‌ها نیست، بلکه یک منطق و موقعیت جدید خواهد داشت و این مسئله مهم است، بشر خسته از پارادایم قبلی دنبال پارادایم جدید می‌گردد و منطق جدید می‌خواهد که حضرت آقا به مقوله‌ای به نام “ارزش‌ها و اخلاقیات” و مسائلی که در این حوزه هست اشاره کردند، ضمن اینکه  عنصر اقتصاد را هم دارد ولی یک تعریف و کارکرد و منطق جدید دارد. اقتصادی که تمرکزگرا نیست و توزیع‌گرا است و مساوات‌طلب است و بیشتر یک قله اقتصادی را مورد توجه قرار می‌دهد.

رشد اقتصادی به مفهوم امروز خودش مفهوماً و منطقاً تغییر خواهد کرد و ما با چارچوب‌های جدید اقتصادی مواجه خواهیم بود، یعنی منطق اقتصاد ما منطق جدید خواهد شد و ما حرف‌های جدید در این حوزه خواهیم شنید.

در حوزه اخلاق هم ما شاهد تغییری در بحث اخلاقی خواهیم بود. تا الان اخلاق در غرب بر مبنای قوانین اخلاقی توضیح داده می‌شد، یعنی این قوانین بودند که اخلاقی را تولید می‌کردند، در حالی که منطق اخلاقی قوانین مخصوص خودش را می‌خواهد. اگر ما می‌گوییم باید رشد اخلاقی اتفاق بیفتد از دل خود همین مفاهیم اخلاقی باید بیرون بیاید، نه اینکه قوانینی بیایند و اخلاق خاصی ایجاد کنند. غربی‌ها با فشار آمدند و یک نوع اخلاق خاصی را که ولنگاری مذهبی هم جزئی از آن بود، ایجاد کردند، در حالیکه در این طرف قضیه ما شاهد ملت‌هایی هستیم که باورهای عمیق دینی دارند و مایلند که دین آنها را به سوی قوانین رهنمون باشد، حالا نه فقط دین بلکه آن چیزی که ارزش‌های بنیادین محسوب می‌شوند و آن باورهای بنیادین به حساب می‌آیند.

بنابراین ما در حوزه اقتصاد و در حوزه اخلاق و فرهنگ و حتی در حوزه امنیت شاهد یک فعل و انفعالاتی هستیم. الان مدتهاست که مسئله‌ای به نام ارتش‌ها و ناکارآمدی‌های ارتش‌ها را ملت‌ها تجربه می‌کنند. مدتهاست که مسئله جنگ بین قدرت‌ها جای خودش را به درگیری‌هایی داده که در درون ملت‌ها بر اساس ارزش‌ها و باورهای فرهنگی ایجاد می‌شود. خب، این فضای جدیدی را ایجاد می‌کند و ارتش‌های جدید مطالبه می‌کند.

چند روز پیش رئیس جمهور عراق به عنوان یک راه‌حل اعلام کرد که ما به زودی در استان‌های عراق سپاه‌های استانی تشکیل می‌دهیم؛ خب، این نشان دهنده این است که ارتش جدید برای اداره عراق تشکیل داده می‌شود و نه تنها اداره عراق، بلکه برای همه جای دنیا ما نیاز به ارتش‌های جدیدی داریم که این‌ها از دل ملت‌ها و باورها و ارزش‌های ملی و تقدس‌ها برخاسته باشند.

این یک نشانه روشنی مبنی بر این است که امنیت و پاسداران امنیت، مفهوم و ماهیت و هویت جدیدی پیدا می‌کنند. حالا اینکه ابعاد قضیه چیست بایستی به آن پرداخته شود ولی یک نکته در اینجا حائز همیت است که جناب آقای سعیدی به آن اشاره کردند و در اینجا ما شاهد هستیم که در حوزه بازیگران کماکان بازیگران دولتی جایگاه برجسته‌ای خواهند داشت. این نشان دهنده این است که ما با یک نظم و فضایی مواجه خواهیم بود که این نظم و فضا از حالا برای ما قابل اندازه‌گیری و محاسبه است، پس ما با یک شرایط گنگ غیرقابل اندازه‌گیری سیال به مفهوم مطلقش مواجه نیستیم، این حرف درست است و به ما کمک می‌کند که بنشینیم در محافل آکادمیک چارچوب‌های تغییر آینده را شناسایی کنیم و راه‌های انطباق این عوامل را با برداشت‌ها و فرهنگ و دارایی‌های خودمان پیدا کنیم.

در حال حاضر آنچه که مشاهده می‌کنیم این است که غربی‌ها خیلی زودتر دست به کار شدند و عناصر فرهنگ و اقتصاد آینده و هر چه در آینده مهم هست را شناسایی کردند و مسیر ما را پر از سنگلاخ می‌کنند، یعنی از عناصر شناختی نظام جهانی، اصول فکر و فرهنگ هست، در حوزه فکری دشمن دارد تلاش می‌کند که داشته‌های ما را به افراط‌گرایی ترجمه کند و ما را به این متهم کند که در فکر، افراط‌گرا هستیم، در حالیکه اگر ما جهان اسلام را واکاوی کنیم و به بخش‌های مختلف ملت در جهان اسلام سر بزنیم، می‌بینیم که نوعاً ملت‌های مسلمان اخلاقی‌اند و اهل مدارا و تحمل هستند و تروریسم یک مسئله حاشیه‌ای در همه این جوامع است، اما دشمن تلاش می‌کند که ما با تروریسم دیده شویم، این یکی از دسیسه‌هایی است که غربی‌ها دنبال می‌کنند؛ از جمله در مورد جمهوری اسلامی، آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها خیلی تمایل دارند که ما با هویت نظامی دیده شویم و فعالیت‌های ما از جمله هسته‌ای را نظامی نشان می‌دهند، برای اینکه می‌خواهند ما را خیلی افراط‌گرا نشان دهند و آن جنبه فکری انقلاب اسلامی و جهان اسلام را مخفی کنند. کما اینکه در حوزه فرهنگی آنها تلاش می‌کنند ما را آزادی‌ستیز معرفی کنند و با قطعنامه‌ها و بیانیه‌های حقوق بشر تلاش می‌کنند تا این ارزش‌های مسلط ما را که از اعلامیه‌های حقوق بشر غنی‌ترند، مخفی کنند.

همین طور در حوزه سیاست تلاش می‌کنند که ما را توسعه‌طلب معرفی کنند، لذا نظریه هلال شیعی برای این مطرح می‌شود که ما را در سطح منطقه توسعه‌طلب معرفی کنند، در حالیکه ما اگر تجربه انقلاب اسلامی و جبهه مقاومت و حضور ایران در منطقه را مورد نظر قرار دهیم می‌بینیم که جمهوری اسلامی در هر پرونده‌ای که ورود کرده و به ملت‌ها کمک کرده که بتواند از توانایی‌های ملی خود برای امنیت خودشان استفاده کنند با ناخوشایندی ملت‌ها مواجه نشده و در همه جا ملت‌ها خواستار همکاری ملت ایران با خودشان هستند. این در حالی است که حضور غربی‌ها را در منطقه نمی‌پسندند و با آن مبارزه می‌کنند، این‌ها مسائلی است که غرب با آن مواجه است.

در حال حاضر غربی‌ها در سه حوزه تلاش می‌کنند؛ در حوزه نخبگان که حوزه فکر است و در حوزه توده‌ها که حوزه فرهنگ است و در حوزه حاکمان که سیاست است، تلاش می‌کنند بدیل‌هایی را برای ما ایجاد کنند و با بسترهایی که در اختیار دارند ما را از مسائل آینده دور کنند. من در یک جمله کوتاه عرض کنم که ما به احتمال خیلی زیاد نظم دو قطبی متصلب را پشت سر می‌گذاریم یا گذاشتیم و نظام چند قطبی منعطف را پیش رو خواهیم داشت که در واقع در این نظام چند قطبی منعطف، کشورها و قطب‌ها با گفت‌وگو می‌توانند مسائل‌شان را حل‌و‌فصل کنند و به نظر من نظام بین‌المللی جای خودش را بیشتر به نظام شورایی مشورتی خواهد داد، در حالیکه در نظام گذشته قوانین حقوقی بر رفتارها و مسائل مسلط بودند و به عنوان ابزار مورد استفاده قدرت‌ها قرار می‌گرفتند، در نظام آینده نیز تعامل است که تعیین کننده بسیاری از موضوعات خواهد بود.

*: به نظر شما چه تهدیدهایی از سوی گروه‌های مثل داعش می‌تواند به وجود بیاید؟

زارعیمن خیلی کوتاه پیدایی گروه‌هایی که با ذائقه عمومی مردم منطقه سازگاری ندارد را عرض کنم و یکی از شاخص‌های این مسئله همین است که وقتی به وجود می‌آیند به سرعت مورد نفرت واقع می‌شوند و جایی در افکار عمومی مسلمان‌ها و مخاطبانشان پیدا نمی‌کنند، این از شاخص‌هایی است که بگوییم گروه‌های افراط‌گرایانه ظاهر می‌شوند و با ذائقه مردم هماهنگی ندرند، دارای چه وضعیتی هستند.

اگر ما به تاریخ مراجعه کنیم می‌توانیم نمونه‌هایی از این‌ها را در تاریخ 500 یا 400 ساله و یا کمتر و یا بیشتر ببینیم که نشان می‌دهد جریان‌هایی مثل مغول که از مغولستان حرکتی را آغاز کردند و تصویری که نشان داده شد این بود که این‌ها همه چیز را تغییر دادند و مسلط شدند و یا تیموریان وقتی به ایران حمله کردند و دوره‌ای طولانی حاکم شدند ولی در نهایت این ایدئولوژی و ادبیات نتوانست در جامعه ایرانی و منطقه ماندگار باشد. این‌ها تازه مربوط به زمانی می‌شود که امکانات ارتباطی ضعیف بود و اتصال بخش‌های مختلف امکان‌پذیر نبود، ضمنا به اندازه کافی درباره اهداف و پیامدها اطلاعات وجود نداشت.

چند نکته اساسی در اینجا وجود دارد؛ اولاً اگر خواسته باشید وارد فضاهای عینی شوید باید ببینیم که اصلا جبهه تروریسم علیه چه کسانی شکل گرفته؟ آیا علیه آمریکا شکل گرفته؟ آیا علیه رژیم‌های متحد آمریکا در منطقه شکل گرفته؟ و یا اینکه جغرافیای آلوده به تروریسم عمدتا جغرافیایی است که مربوط به جبهه مقاومت می‌شود و در یک نگاه دیگر مربوط می‌شود به حوزه‌هایی که در معرض انقلاب‌های اصیل هستند که شمال آفریقا نمونه‌هایی از این دسته به حساب می‌آیند. در این جاها ما شاهد تروریسم هستیم، اما در آن جاهایی که رژیم‌های وابسته به آمریکا حضور دارند اصلا تروریسم نمی‌بینیم. در ترکیه تروریسم وجود ندارد یا در عربستان و قطر و کویت و امارات و عمان تروریسمی وجود ندارد و در دولت‌هایی که در سطح منطقه ما  پیوستگی با آمریکایی‌ها و یا با اروپایی‌ها دارند.

گمانم این است که تا ده‌ها سال دیگر هم این‌ها گرفتار پدیده‌ای چون تروریسم نشوند، زیرا اساس تروریسم محصول یک جریان و روندی است که این نسبت واضحی با حکومت‌‌هایی مثل عربستان و ترکیه و امثال این‌ها دارد. بنابراین جغرافیای تروریسم و جغرافیای افراط، جغرافیایی است که در آن علیه جبهه مقاومت وجود دارد، بنابراین برای اینکه ما بدانیم سرنوشت افراط‌گرایی در منطقه چه می‌شود باید ببینیم که آیا جبهه مقاومت توانایی دارد که بر تروریسم غلبه کرده و آن را مهار و ضعیف کند و در نهایت از بین ببرد یا خیر.

برای آنکه به این سئوال پاسخ دهیم کافیست که فعل و انفعالات سه سال اخیر را مورد تحلیل قرار دهیم که آیا جغرافیای مقاومت توانسته مقاومت کند و آیا دستاوردهایی داشته است؟ امروز هیچ کسی تردید ندارد که نظام سوریه از یک وضعیت در حال فروپاشی به یک وضعیت نظام یافته و در حال فعالیت تبدیل شده است. پس پاسخ ما این است که اولاً تروریسم یک تروریسمی با قدرت معین و محدود است و حضور آن در جغرافیای معینی هست و نیروهای مقابل آن هم معین هستند و توانایی این نیروها هم تا حد زیادی مشخص شده است.

عملیاتی که در منطقه استراتژیک آمرلی در شمال رشته کوه حمرین عراق انجام شد، یک هفته پس از عملیات العوذین بود و مجموعه این دو عملیات بیش از سه‌هزار کیلومتر مربع را آزاد کرد که نشان دهنده این است که توانایی مهار در جبهه مقاومت وجود دارد و من فکر می‌کنم که در نهایت تروریسم در منطقه ما در یک محدوده‌ای خواهد ماند و گسترش نمی‌یابد؛ اگر چه گسترش این‌ها در جاهایی می‌تواند با اهداف خاصی اتفاق بیفتدریال ولی بر خلاف آنچه که وانمود می‌شود تروریسم مهار گسیخته و لجام گسیخته نیست، بلکه تروریسم  تعریف و نیرو و اهداف معین دارد که در منطقه ما فعالیت می‌کند.

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود