مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

زمینه‌های زیادی را میتوان نام برد که که موفقیت در آن نیاز به علم و تجربه دارد و علاوه برآن هنر و استعداد ذاتی فرد نیز نقش اساسی در نتیجه میتواند داشته باشد. مهارت تصمیم‌گیری درست در مدیریت، و همچنین امور عادی زندگی، قطعا یکی از این زمینه‌ها است. یعنی علاوه بر جنبه‌های علمی این مهارت، باید جنبه‌های هنری آن نیز بررسی و تحلیل شود. اهمیت این جنبه‌های علمی، تجربی، و هنری در هنگام تصمیم‌گیری در شرایط بحرانی بیشتر نمود پیدا میکند و میتواند پیروزی‌های بزرگ و یا صدمات عظیمی را به همراه داشته باشد. بنابراین روشی برای شناخت و تشخیص کسانی که توان مغزی و روحی تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری را دارند، باید معرفی شود. آموزش مهارت تصمیم‌گیری در دوره‌های دانشگاهی نیز عرضه میشود. اما هیچ دوره دانشگاهی نیست که با گذراندن آن بتوان همه علم و تجربه و هنر لازم برای یک کار را با هم کسب کرد. به علاوه گذراندن دوره با یک نمره خوب به این معنی نیست که فرد میتواند، در تصمیم‌گیری در شرایط بحرانی، موفق‌تر از دیگران عمل کند.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود

پرورش استعدادهای درخشان

مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

یکی از خبرهایی که امسال به آن برخورد کردم شرکت کردن حدود ۳۱۹ هزار نفر در امتحان ورودی پایه هفتم و دهم مدرسه‌های استعدادهای درخشان، در ماه اردیبهشت، بود. همین مطلب نشان دهنده این است که اقبال عمومی به این مدارس هنوز بالا است. براين باورم كه روش پرورش استعدادهای درخشان در ایران حاصل یک تحقیق عالمانه نیست. احساسی و عوامانه برخورد کردن با موضوع هم حاصلی ندارد. لذا در حد بضاعت محدود خود، سعي دارم نكاتي را عرض كنم.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

سالها است که درباره ضرورت جلوگیری از فرار مغزها و مهاجرت نخبگان بحث میشود و دراین باره زیاد شنیده‌ام. اما تابحال با یک تحلیل جامع و ارائه راه‌کار برخورد نکرده ام. مهمترین مسأله‌ای که مغفول مانده، این است که اول تعریفی از نخبه و بااستعداد بودن داشته باشیم، چون بدون داشتن تعریف اصلاً نمیشود صورت مسأله را تعریف کرد تا بشود برای آن جوابی پیدا کرد.

چند روز پیش در سایت ایرنا مطلبی یافتم که نمونه بارز برخورد کلیشه‌ای و کاریکاتوری با این موضوع است و به همین دلیل فرازهایی از آن را در اینجا می‌آورم:

طی چند سال گذشته بسیاری از دانشگاه ها و مراکز علمی شاهد خروج فارغ‌التحصیلان ممتاز از کشور به دلایل مختلفی همچون نیافتن شغل مناسب، ناتوانی در ادامه تحصیل، ارزش قائل نشدن به استعدادهای ذاتی و نبوغ علمی آنان و قدرنشناسی بوده اند که گاهی برخی از آنان پس از اتمام تحصیلات به میهن بازگشته و برخی نیز ترجیح دادند تا در کشورهای مقصد، غم غربت و دوری از خانواده را به ازای تسهیلات و تشویق های مادی و معنوی دولت های بیگانه به جان بخرند.

نخبگانی که در این آب و خاک با خون و دل خوردن اولیا، مربیان و اساتید خود رشد کرده و بالیدند، اما به سبب اعمال برخی سیاست ها و رویکردهای نادرست، با دل کندن از خانه و کاشانه، بار سفر از دیار بستند.

فرار مغزها و مهاجرت نخبگان طی سالیان گذشته باعث تاسف و تاثر بسیاری شده و مسئولان نیز برای کاهش آن، دست به اقداماتی مانند راه اندازی بنیاد ملی نخبگان، افزایش ظرفیت پذیرش دانشجو، تسهیلات ورود به مقاطع بالاتر برای استعدادهای درخشان و غیره زده اند.

شرایط کنونی منطقه فرصتی کمیاب برای جذب استعدادهای جوانی است که در پی محیطی امن هستند تا به تحقیقات علمی خود ادامه دهند و جمهوری اسلامی ایران به عنوان کشوری برخوردار از امنیت کامل، می تواند به منزله هدفی مناسب و مطلوب به شمار رود.

متأسفانه این برخوردهای کلیشه‌ای یک واقعیت مجازی در ذهن افراد ایجاد میکند که مانع از درک صحیح صورت مسأله و به تبع آن عدم امکان تحلیل مطلب و پیدا کردن راه‌حل میشود.

اکثر کسانی که به نخبه یا تیزهوش معروف هستند، لیاقت این عنوان را ندارند

در ایران کسی را نخبه می‌شناسند که مدرک دانشگاهی بالا و با نمرات خوب دارد و مقالات متعددی در مجلات بین‌المللی منتشر کرده است. اگر هم جایزه‌ای برده باشد و یا عکس او در یک مجله خارجی چاپ شده باشد، هیچ‌کسی به خود اجازه نمی‌دهد که در نخبه بودن او شک کند. این روش قطعاً روش خوبی برای شناسایی نخبه‌گان نیست. نخبه در‌واقع کسی است که بتواند نوآوری علمی و فنی داشته باشد. هدف از شناسایی فرد به عنوان نخبه هم این است که زمینه برای حمایت از نوآوری و تحول در علم وفن ایجاد شود. در غیر این صورت این کار عبث خواهد بود.

مدرک بالای دانشگاهی راه خوبی برای تشخیص نخبه بودن نیست

قبلاً در همین وبلاگ درباره میزان تقلب در مدارک دانشگاهی و مقالات به اصطلاح علمی مقاله‌ای آورده بودم. مدارکی که از اساس تقلبی هستند و یا مقالاتی که در آن سرقت علمی شده، هرچند بخش قابل توجهی را تشکیل میدهند، مورد توجه آن مقاله نیستند. بلکه آن مقاله درباره آن بخشی از مدارک و مقالات بحث میکند که از نظر عموم معتبر شناخته میشود. به عنوان نمونه ساده‌ترین روش تقلب این است که دو یا چند نفر اهل تحقیق با هم قرار میگذارند که در مقالات علمی خود، به مقالات علمی همدیگر رجوع دهند و به این ترتیب اعتبار همدیگر را بالا ببرند. یعنی همان مافیایی که در هر زمینه تجاری و اقتصادی قابل انتظار است، در زمینه انتشار مقالات علمی و مدارک دانشگاهی وجود دارد.

بنابراین ملاک قرار دادن مدارک بالای دانشگاهی راه مناسبی نیست. چون داشتن این مدارک یا به این معنی است که فرد دارنده مدرک جزء همان مافیاها است و یا حداقل از نظر مافیا بی‌خطر شناخته شده است. این مطلب فقط مخصوص ایران نیست و در همه سیستم‌های علمی عالم جاری است. اگر کسی واقعاً به اسلوب و روش علمی معتقد باشد و واقعاً اهل علم باشد، و جرأت مبارزه با آن مافیاها را داشته باشد، امکان رشد در سیستم دانشگاهی ندارد و به مرور حذف شده و به فراموشی سپرده میشود.

از این قبیل نخبگان انتظار خلاقیت و نوآوری نداشته باشید

یک تصور اشتباه وجود دارد که تقریبا در همه دنیا رایج است. همه فکر میکنند که افراد باهوش‌تر که میتوانند رتبه‌های بالاتری در تحصیل بدست آورند و مدارک بالاتری بگیرند کسانی هستند که میتوانند خلاقیت بالاتری داشته باشند. شرکتهای بزرگ تکنولوژی دنیا به همین دلیل بهترین فارغ التحصیلان عالم را استخدام میکنند تا در لبه تیز پیشرفت تکنولوژی باقی بمانند. شرکت‌هایی مانند میکروسافت و اپل دهها هزار نفر از این قبیل نخبه‌گان را در خود جای داده اند. اگر فرصت این را داشته‌اید که میزان گستردگی فعالیت این شرکت‌ها را بررسی کنید خواهید دانست که چه تلاش های بزرگی در این شرکت‌ها میشود. اما با این حال همیشه روال این بوده که گروهی کوچک و بدون نام و نشان یک نوآوری را شروع میکند و به سرعت کار آنها عالم‌گیر میشود طوری‌که هیچکدام از دهها هزار نخبه استخدام شده توسط آن شرکت‌های بزرگ توان پیش‌بینی و یا رقابت با چنین تکنولوژی را نداشته‌اند. بعضی اوقات شرکتهای بزرگ سعی میکنند که با خریدن شرکت‌های کوچک صاحب نوآوری عقب ماندگی خود را جبران کنند. اما خیلی از مواقع هم رخ میدهد که هیچکدام از نوابغ موجود در آن شرکتها به اهمیت یک تکنولوژی جدید و به اصطلاح disruptive پی نمی‌برند و آن را جدی نمی‌گیرند. بعد از چند سال هم متوجه میشوند که غرور آنها باعث شده که متوجه تحولات دنیا نشوند و از قافله عقب بمانند. به عنوان نمونه میکروسافت چنان حجم عظیمی از تکنولوژی های نرم افزاری دارد که باور نمی‌کرد کسی بتواند روند بازار کامپیوتر را عوض کند. شاید تصور آن‌ها این بود که تغییر مسیر آینده دنیای کامپیوتر و گرفتن نقش رهبری از میکروسافت، مانند تغییر مسیر رود نیل است که انتظار آن را از بازیگران تازه‌وارد نباید داشت. به همین دلیل تمرکز خود را روی کامپیوترهای شخصی نگه داشت و اقبال چندان به سیستم‌های موبایل نکرد. زمانی که میکروسافت متوجه اشتباه خود شد زمانی بود که بخش عمده ای از بازار را از دست داده بود و این دیگر قابل جبران نبود.

این ماجرا فقط به میکروسافت و یا شرکت‌های دوره معاصر محدود نیست. اگر به تاریخچه شرکتهای بزرگ دهه‌های گذشته رجوع کنید خواهید یافت که همیشه این روند برقرار بوده است. حدود 40 سال پیش شرکتهایی مانند زیراکس و هیولت‌پاکارد و آی‌بی‌ام چنان مقتدر بودند که کسی تصور نمیکرد که در یک دوره نسبتا کوتاه به شرکتهای درجه 2 و 3 تبدیل شوند.

این روند نمونه‌ای از چیزی است که در قرآن (۳/۱۴۰) چنین بیان شده که وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ. یعنی دست‌به‌دست شدن روزگار و آنچه در عالم است، کاری نیست که مردم خودشان بتوانند مدیریت کنند و دست پروردگار است.

نوآوری و خلاقیت با روحیه کاسبی سازگار نیست

معمولاً در زمان صلح و آرامش مدیریت کارها به دست کسانی می‌افتد که روحیه کاسبی و سوداگری دارند. لابی‌گری مرسوم می‌شود و آدم‌هایی که روحیه طراحی و مهندسی دارند جایی برای حضور و ظهور نمی‌یابند. منظورم از طراحی و مهندسی فقط محدود به زمینه‌های فنی نیست، بلکه این روش‌ برخورد با مسائل را می‌شود در همه زمینه‌ها بکار بست. با بروز بحران و یا جنگ، کاسب‌ها طبیعتاً بار خود را بسته و فرار کرده، زمینه را برای ظهور طراحان خالی میکنند. به همین دلیل در همه تاریخ، رخداد جنگ و بحران همیشه با موجی از نوآوری و تحول علمی و تکنولوژیک همراه بوده است.

احتمالاً شما هم با افرادی برخورد کرده باشید که روحیه آن‌ها چنین است که تمام توان خود را روی به چنگ آوردن چیزی که در دست دیگران و یا مورد توجه آن‌ها است، متمرکز میکنند. چنین افرادی زمانی که داشتن مدرک اجتهاد مهم باشد، سریع‌تر از دیگران مجتهد می‌شوند، و زمانی که دکترا داشتن رونقی دارد زودتر از دیگران دکترا میگیرند. برای این‌ها کسب علم مهم نیست، بلکه برای این افراد دنیا مثل یک مسابقه فوتبال است که باید توپ را در اختیار بگیرند و به هیچ‌کس هم پاس ندهند. این همان روحیه کاسبی است که در زمینه‌های مختلف به اشکال گوناگون بروز میکند.

بسیاری از کسانی که به عنوان نخبه معروف هستند، چنین افرادی هستند و طبیعتاً انتظار نوآوری از آن‌ها نباید داشت. این روحیه را در بین مدیران دولتی نیز فراوان می‌شود یافت و انتظار حمایت از نوآوری را از چنین مدیرانی نباید داشت. نوآوری و خلاقیت درست نقطه مقابل این روحیه را نیاز دارد. توان نوآوری را باید از کسانی انتظار داشت که آمادگی عوض کردن قواعد بازی را دارند و دنبال توپی که دیگران دنبال آن هستند، نمیدوند. نوآوری را باید از کسانی امید داشت که به دنبال نوآوری بروند. اگر کسی به دنبال مدرک برود طبعا مدرک گیرش می آید و اگر به دنبال پول و درآمد برود به پول و درآمد میرسد. بسیاری از کسانی که به عنوان نخبه مشهور هستند کسانی اند که امید مدرک و پول و شهرت دارند. انتظار اینکه چنین افرادی بتوانند نوآوری کنند حتی اگر در بهترین موسسات علمی استخدام شوند و بهترین امکانات را هم داشته باشند پوچ است. بقول قدیمی ها از کوزه همان برون تراود که در اوست. نوآوری همانطور که اسمش تداعی میکند کاری است که دیگران نکرده اند و بنابراین باید خیلی تلاش و فکر کرد تا بتوان چیزی را ابداع کرد که بتواند تحولی ایجاد کند. این کار معمولا به از خود گذشتگی و به اصطلاح دود چراغ خوردن و گرسنگی کشیدن نیاز دارد. چنین خصوصیاتی را کمتر، در بین کسانی که به عنوان نخبه معروف شده اند، میتوان پیدا کرد.

توجه بعضی آدمها را فقط چیزهایی جلب میکند که در جلوی چشم آنهاست. مثلا مدرک تحصیلی و یا عنوان دانشگاهی و یا القاب حوزوی میتواند مشوق بعضی ها برای تلاش باشد. بنابراین این افراد تمام استعداد خود را بر این متمرکز میکنند که به آن هدف مشخص برسند و بعد از رسیدن به آن مدرک و لقب دیگر دلیلی ندارند که بیشتر تلاش کنند. بعضی ها هم دوست دارند چیزی را که همه بر سر آن رقابت میکنند بدست آورند. بخشی از افرادی که به عنوان نخبه مطرح هستند چنین افرادی اند. آنها پس از برنده شدن در رقابت با دیگران دیگر هیچ انگیزه ای برای توسعه دانش و اعتلای زمینه علمی خود ندارند و مقامی علمی و یا سیاسی و اداری را اشغال میکنند و تمرکز خود را بر حفظ موقعیت خود معطوف میکنند. چنین نخبگانی در واقع هیچ ارزشی ندارند. شخصا افراد صاحب مدرک زیادی را دیده ام که تلاش زیادی برای اخذ مدارک خود کرده اند و پس از رسیدن به چیزی که طالب آن بوده اند دیگر همه تلاش علمی خود را متوقف کرده و به تدریج دانسته های خود را فراموش کرده اند.

حقیقت مهاجرت نخبه‌گان چیست؟

چند نکته در این زمینه وجود دارد که باید به تفکیک بررسی شود:

نکته اول

پدیده اول این است که ایران گرفتار تب مدرک گرایی شده است. همه میخواهند دکتر و مهندس باشند. حتی به دخترها چنین القا میشود که اگر دانشگاه نروند شوهر مناسبی پیدا نخواهند کرد. این بیماری مدرک‌گرایی باعث شده که میلیونها نفر فارغ التحصیل رشته های مختلف تربیت شوند بدون اینکه کسی آینده بازار کار آنها را درنظر گرفته باشد. مسئولین دانشگاههایی مثل دانشگاه آزاد هم فرصت طلبی میکنند و به دانشجویان به عنوان منبع درآمد نگاه میکنند و ظرفیت‌های پذیرش را مطابق نیاز بازار کار تنظیم نمی‌کنند.

ایران در قدم اول نیاز به این دارد که کسی قیام کند و به همه جوانان اعلام کند که اکثر آن‌ها با رفتن دانشگاه وقت خود را تلف میکنند و اساساً در هیچ کجای دنیا بازار کاری برای این همه فارغ‌التحصیل دانشگاهی نیست. اگر کسی هم واقعاً به یک رشته علاقه دارد، باید آمادگی این را داشته باشد که خودش زمینه و امکانات کار را فراهم کند.

نکته دوم

خیلی از افراد با فراغت از تحصیل، و پس از پیدا نکردن کار مناسب، به مهاجرت تشویق میشوند. دلیل اول آن هم اطلاعات غلط و ناقص و تبلیغات مردمی است که درباره میزان موفقیت فرزندان خود در خارج اغراق میکنند. دانشجویی را فرض کنید که با تلاش میتواند رتبه‌ای در حد ۳ درصد بالای هم‌رشته‌ای‌های خود در آمریکا بیاورد. هرچند این تلاش قابل تقدیر است، اما این نکته را هم باید دانست که جزء ۳ درصد اول بودن، به این معنی است که حدود ۶۰۰ هزار نفر دیگر در همان کشور توانسته‌اند همین رتبه را داشته باشند. اما والدین این دانشجو در ایران چنین تبلیغ میکنند که فرزند آن‌ها توانسته بالاترین افتخارات علمی آمریکا را از آن خود کند، و با این کار خود چنان جگری از دوستان و آشنایان میسوزانند که همه آن‌ها فرزندان خود را مجبور میکنند که آن‌ها هم همان افتخارات را تکرار کنند تا بشود در بین مردم سر بلند کرد. این حرکت دایره‌وار تکرار می‌شود و کسی هم به مردم حقیقت ماجرا را بازگو نمیکند.

در آمریکا حدود ۱۰۰ میلیون بیکار وجود دارد که دیگر امیدی به یافتن کار ندارند. بخش قابل توجهی از این افراد مدارک دانشگاهی و سوابق علمی و فنی خوبی دارند. منتها شرکت‌های بزرگ فنی ترجیح میدهند که جوانترها را که انرژی بیشتری برای کار دارند و رقم کمتری برای حقوق طلب میکنند، را بکار گیرند. تنها زمینه‌ای که می‌شود به حفظ شغل و موقعیت در آن امید داشت، زمینه تحقیقات نظامی است که بودجه خوبی دارد. در این زمینه هم مهاجران کمتر توان ماندن دارند. برآوردم این است که مهاجرت نخبگان واقعی و فرار مغزها از آمریکا به مراتب از ایران شدیدتر است. اما تابحال نشنیده‌ام که در این کشور کسی در این زمینه اظهار نگرانی کند. دلیل آن هم این است که اولا بخشی از مشکل بیکاری کشورشان کم میشود، و دوما حضور این افراد در دیگر کشورها زمینه ارتباطات بیشتر فرهنگی و همچنین جاسوسی را فراهم میکند.

نکته سوم

نکته دیگر دروغ هایی است که در رسانه های ایرانی گفته میشود. قبل از نوشتن این متن درباره موضوع مهاجرت نخبگان که جستجو کردم در یکی از نوشته ها یکی از صاحب‌نظران چنین بیان کرده بود که وقتی نخبگان ایرانی میتوانند در موسسات علمی و تحقیقی خارج از کشور به راحتی 10 تا 12 هزار دلار درآمد داشته باشند نمیشود به آنها گفت که با یک چهلم این درآمد در ایران کار کنند. نمیدانم آیا این فرد واقف است که خود همین ادعایش بزرگترین عامل مشوق مهاجرت است؟ یعنی کسی که به عنوان کارشناس میخواهد راه‌های جلوگیری از مهاجرت نخبگان را بررسی کند به همه به اصطلاح نخبگان بگوید که چرا اینجا وقت خود را تلف میکنید؟ در جاهای دیگر دنیا میتوانید 40 برابر بیشتر درآمد داشته باشید. به علاوه این حرف تصویر واقعی از ماجرا نیست. فرض کنید که یک نفر در یک مقطع کوتاه بتواند چنین درآمدی کسب کند. این به این معنی نیست که بتوان چنین درآمدی را برای دهها سال حفظ کرد. تعدیل نیرو در همه شرکتهای بزرگ و موسسات تحقیقاتی بسیار متداول است. بسیاری از افرادی که مدارک تحصیلی بالایی دارند و در بهترین موسسات علمی کار داشته اند بعد از مدتی دیگر نمی‌توانند شغلی در حد شغل دلخواه خود بدست آورند. اما آن کارشناس دیگر این بخش واقعیت را بیان نکرده بود. یکی از عوامل مهاجرت همین اطلاعات ناقصی است که مصداق همان اصطلاح مرغ همسایه غاز است می‌باشد.

نکته چهارم

بسیاری از کسانی که به عنوان نخبه مطرح هستند در واقع کسانی هستند که به اصطلاح دنبال مرتع سبزتر هستند. هرجا که علف بیشتر باشد به همان جا میروند. انتظار نوآوری و تحول خاصی هم از آنها نباید داشت. چون اکثر آنها دنبال برطرف کردن نیازهای خود و ارضای خود هستند. البته روش‌هایی وجود دارد که مدیران یک کشور برای تشویق مردم به خلاقیت، کاری کند که چنین افرادی برای رسیدن به اهداف خود به دنبال نوآوری بروند. اما باید دانست که بخش عمده خلاقیت و نوآوری را گروهی که روحیه مناسب این کار را دارند، انجام میدهند.

به فرض که جلوی فرار مغزها گرفته شود آیا چیزی تغییر میکند؟

قطعا نه! چون دلیل اولیه مهاجرت این افراد این بوده در ایران یا شغل مناسبی نداشتند و یا کاری از پیش نمی بردند. خیلی از این افراد در کشورهای دیگر نیز کاری از پیش نمی‌برند. شخصاً در همین ونکوور کانادا افراد متعددی را می‌شناسم که علیرغم داشتن مدرک دکترا به عنوان دلال معاملات املاک و یا مشاغلی در همین حد کار میکنند. شرکت‌های بزرگ فنی معمولاً این‌گونه افراد را تا زمانی که انرژی جوانی دارند بکار میگیرند و هرازچند گاهی نیروهایی که پا به سن میگذارند را تعدیل میکنند. نتیجه این می‌شود که بسیاری از این به اصطلاح نخبه‌گان سر از مشاغل خدماتی درمی‌آورند.

فرض کنید که همه این نخبگان صاحب‌نام مهاجر به ایران بازگردند. همین روحیه کاسبی باعث می‌شود که کسی از آن‌ها حقیقت ماجرا را برای مردم بازگو نکند و بازگشت به وطن را به عنوان حس وطن‌پرستی و خدمت به ملت خود ابراز میکنند. در حالی که اگر صادق باشند، باید این حقیقت را درست بیان کند که بازار کار در زمینه‌های علمی و فنی محدود است. بازگشت بسیاری از این به اصطلاح نخبگان به وطن، بعضا زمانی رخ میدهد که شغل خود را در جای دیگر از دست داده‌اند و با منت گذاشتن سر مردم میخواهند بازارگرمی کنند.

جمع‌بندی

مشکل ایران این است که زمینه برای نوآوری علمی و فنی فراهم نیست. اگر صنعت خودرو پس از دهها سال هنوز مونتاژگر محصولات فرانسوی است، مشکل کمبود نوآوری متخصصان ایرانی نیست. بلکه مشکل مافیایی است که حفظ وضع موجود را مصلحت خود میداند. در بقیه صنایع و زمینه‌ها نیز کم‌وبیش چنین است. نوآوری‌های زیادی ارائه می‌شود بدون اینکه کسی به آن‌ها توجه کند. بسیاری از این نوآوران هم مدارک بالایی که قابل قاب کردن، و به رخ دیگران کشیدن، باشد، ندارند.

افراد زیادی هستند که کارهای خارق العاده ای میکنند اما کسی به آن توجه نمیکند. دلیل آن هم این است که اکثر مدیران دولتی از جنس همان نخبه‌گانی هستند که به دنبال مرتع سبزتر سراغ مناصب دولتی رفته اند. بنابراین این افراد توان درک نوآوری و یا انگیزه حمایت از آن را ندارند.

اگر جامعه به جایی برسد که به جای مدرک‌های پرزرق وبرق و عناوین پرطمطراق علمی، برای خلاقیت و نوآوری ارزش قائل باشد، آن‌ها که واقعاً روحیه و توان خلاقیت دارند، خود از همه جای دنیا به ایران مهاجرت خواهند کرد. حتی وجود امنیت در جامعه، علیرغم اهمیت آن، مسأله اساسی آدمهای خلاق نیست. امنیت برای کسانی که روحیه سوداگری و کاسبی دارند مهم است.

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

در قرون گذشته در ایران علما و عارفان و بزرگان زیادی پا به عرصه وجود گذاشته‌اند که نشانه خوبی برای این است که جامعه ایرانی از نظر فرهنگی حداقل از متوسط جوامع دنیا وضع بهتری داشته است. در همین دوران معاصر هم خود ما شهیدان و علمای بزرگی را شاهد بودیم که نمونه آنها را در دنیا نمیشد پیدا کرد. اما این مطلب باعث نمیشود که سعادتمندی و عاقبت به خیری جامعه ایرانی را برای همیشه محتوم فرض کنیم. اخباری که از گسترش به اصطلاح آسیب‌های اجتماعی میرسد و نشانه‌هایی که از نفوذ فرهنگی غرب در بین مدیران دولتی دیده میشود، نگران‌کننده هستند. همه جوامع عالم در حال تغییر و تحول هستند و بعضی از آنها در مسیر بهبود و بعضی دیگر در حال سقوط هستند و اتفاقاتی در حال رخ دادن است که اگر خبر آن چند ده سال پیش به مردم به عنوان پیش‌گویی گفته میشد، کسی باور نمیکرد.

در این بین اخباری که از ایران میرسد، بیش از اینکه امیدبخش باشد، نگران‌‌کننده است. عادت رهبران ایران این است که روی نکات مثبت تاکید کنند تا این مطلب به رشد و تقویت این نکات مثبت کمک کند. اما باورم این است که جای یک نذیر، که مردم را  جداً بترساند، در ایران خالی است. با ادعای «من آنم که رستم بود پهلوان» کسی پهلوان نمیشود. به فرض که شهیدان بزرگی در ایران زندگی کرده باشند و حتی امثال آنها را هنوز بشود پیدا کرد، این مطلب چه ربطی به بدنه جامعه دارد؟ جامعه ایرانی هنوز میتواند به عقوبت الهی دچار شود.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

شاید شما هم پدر و مادرهایی را دیده باشید که نگران این باشند که بچه‌های آن‌ها دچار اعتقادات مذهبی شوند و به همین خاطر شبهه های دینی را برای آن‌ها مطرح میکنند تا زمینه رشد باورهای دینی در آن‌ها از بین برود. بعضی از آن‌ها هم آنقدر در این کار افراط میکنند و تفاسیر اغراق آمیز از مفاهیم دینی و قرآن ارائه میکنند که ذهن بچه‌ها پر از نفرت و کینه می‌شود. اگر هم این تمهیدات کافی نبود، سعی میکنند در قالب جوک و شوخی آنقدر مفاهیم دینی را به تمسخر بگیرند که در آینده هرگاه بچه‌ها با این مطالب روبرو شوند، چیزی جز آن جوکها در ذهن آن‌ها نیاید.

اما این پدرو مادرها دیر یا زود درخواهند یافت که چرا این کار غلط است.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

اختراع سینِما و صنعت فیلم‌برداری در آستانه قرن بیستم به ظهور و شکوفایی شاخه‌ای از هنر منجر شد که به هنر هفتم معروف شد. کسانی هم که در فیلم‌های سینما و بعداً تلویزیون نقش بازی کردند، به هنرپیشه معروف شدند. در اینکه سینما همه هنرهای قبلی را به خدمت گرفت و ارزش جدیدی به آن‌ها افزود، بحثی ندارم. اما درباره اینکه آیا می‌شود نقش بازی کردن در این صنعت را هنر نامید، حرف دارم.

زندگی همه ما پر از صحنه‌هایی است که در آن نقش بازی میکنیم. بازی کردن:
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

یکی از دوستان محترم به خبری درباره یک پیش‌گویی اشاره کردند که در رسانه‌های ایرانی بازتاب داشت. خبر چنین بود که هوراچیو ویلگاس، پیشگویی که مدعی پیام‌آوری از جانب خدا است، درباره زمان دقیق آغاز جنگ جهانی سوم چنین اظهار نظر کرده که جنگ در تاریخ 13 مه 2017، همزمان با صدمین سالگرد رویت مریم مقدس در پرتغال، شروع خواهد شد و ۶ ماه طول خواهد کشید. برای اعتبار بخشیدن به این فرد هم چنین اضافه شده که:

ویلگاس در سال 2015 پیروزی دونالد ترامپ را در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا پیشگویی کرده بود. وی همچنین مدعی شده بود این تاجر میلیاردر، جرقه آغاز جنگ جهانی سوم را روشن می‌کند. او پیش از این، حمله دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، به سوریه را نیز پیشگویی کرده بود که درست از آب درآمد. وی که مدعی است پیشگویی‌هایش بسیار دقیق هستند، پیش‌بینی کرده جنگ جهانی سوم کاملا هسته‌ای است و تا چند هفته آینده آغاز می‌شود. وی مدعی شد همزمان با صدمین سالگرد رویت مریم مقدس (فاتیما در پرتغال) این اتفاق رخ خواهد داد. این پیشگو مدعی شده است جنگ جهانی سوم به کشورهای روسیه، کره شمالی و چین نیز کشیده می‌شود.

هرچند جا دارد درباره پیش‌گویی از جنبه‌های گوناگون بحث کنیم، طبعا در یک مقاله ساده نمیشود حق مطلب را بجا آورد. لذا مختصرا در حد توان نکاتی را عرض میکنم.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

بعضی از مردم فکر میکنند اخبار مربوط به انحطاط اخلاقی جامعه و یا فساد مسئولین را باید در بین رازهای مگو و افشاگری‌ها پیدا کنند. در حالی که درست برعکس این قضیه صادق است. راستی‌آزمایی افشاگری ها معمولا کار ساده‌ای نیست و نمیشود با تکیه به آنها به جمع‌بندی خاصی رسید. از طرف دیگر آنچه که عیان و در معرض دید همگان قرار دارد، آنقدر واضح است که اصلا احتیاج به افشاگری نیست.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

بر اساس اطلاعات و آمار آمریکا سالها است که از نظر اقتصادی از مرز غیر قابل برگشت و یا به اصطلاح Point Of No Return عبور کرده است و عملاً ورشکسته حساب میشود. کشورهای غربی دیگر مانند ایسلند، یونان، اسپانیا، و ایتالیا هم در مرز ورشکستگی بودند و یا هستند. اما در آن کشورها آژیرهای خطر به صدا درآمد و مجموعه حکومتها برای کنترل بحران برنامه‌ریزی های زیادی کرده‌اند. البته نتیجه چندان امید بخش نیست و با این برنامه‌ریزی ها نمیتوان فونداسیون خراب اقتصادی بر اساس ربا و مصرف‌گرایی را حل کرد. اما در آمریکا با اینکه خرابی اوضاع برای همه روشن است، مسئولین دولت و کنگره و سنا به هیچ وجه حاضر نیستند با واقعیت بحرانی بودن شرایط روبرو شوند و سیاست مقتضی اتخاذ کنند.

این سئوال برای خیلی از مردم بیجواب مانده که با چنین دولتمردان غافل و شرایط خراب اقتصادی چرا تا بحال این سیستم فروپاشی نکرده است؟
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

باسمه تعالی

در بین ۴۵ رئیس جمهور تاریخ آمریکا به ندرت کسی را می‌شود پیدا کرد که از تحصیلات بالا و دانش عمیقی برخوردار باشد. هرچه زمان به جلو می‌رود وضعیت سواد آن‌ها بدتر و بدتر میشود. حالا با سرکار آمدن دونالد ترامپ، ریاست جمهور به کسی رسیده که در حد کلاس ۴ ابتدایی سواد خواندن و نوشتن دارد. او در دوران مبارزات انتخاباتی حرفهای عوام‌پسند و سخیف زیاد زد. تصور بسیاری از تحلیلگران این بود که این کار او یک نوع هوش سیاسی است و او میداند که اکثریت جامعه آمریکا را همین افراد بی‌سواد تشکیل میدهند و بنابراین مطابق ذوق آن‌ها حرف میزند. اما به تدریج روشن شد که او واقعاً خودش عوامی و بی‌سواد است و توان فکری بیش از این را ندارد.
مشاهده مقاله در صفحه ای اختصاصی

بقیه مقاله همین جا نشان داده شود